پدر خواب دیده
پدر خواب می بیند
حتی وقتی نشسته به صندلی همیشگی اش
چرت می زند...
و من
چه قــدر
می ترسم
پدر
بمیرد
.

چاله
سوراخ نداشت
خوب میشد صدای رسیدن ِ ازگیل ها را شنید
صدای مکیدن ِ ریشه ها ؛
و کرم ها ، که می لولیدند
تکان های شل ِ دهان ِ پفکی شان ؛
تا ترکیدن ِ احشا ،
به شکم های باد کرده مان.
چه آرامشی...آه!
تفاله ایم ما
وسخ
سرگین
پیخال
و خیالمان نیست
از بوی ترش مان
بریز آقا!
آخ..
خاک
خاک ِ پیر
خاک ِ خوب ِ گوشتخوار!
من ؟
- فائزه
سیزده ساله
از تهران
شکیل!
فربه!
با سابقه ی سه تجاوز ناکام
تراخم
در سه سالگی
که عارض شده به چشم راست
جوش های عفونی مخاط
ضخیم کرده پلک ِ بالا را
و پرش از ارتفاع
سیزده طبقه
بی تصادم به آدم ها
تسریع بفرمایید آقا!
هوا خوب است
و من
می ترسم...
می ترسم کسی
زودتر از من
بمیرد باز
تصدق ِ تعبیر خواب هایتان
ابن سیرین، تعفن را چه تفسیر می کند به
خواب؟
باور کنید
می ترسم آقا!
می ترسم
از ترس ، می خوابم
از ترس
که خواب ندارم..
که لانه می سازم...
و ترشح می کنم
به ملافه ها
از ترس
ملافه های سفید
و بوی کافور ِ رویاهاشان.
باور کنید آقا!
این تعزیه
تمتع ام رسانده
بارها
تا تنفر
توارث تنهایی
خالی ِ تهی گاه
و عشق
- که تخم ِ چپ نداشت-
آقا!
من می دیدم رضا را
دیدم ،
که قرص های نعنا خورد
و دیگر نیازی به بیدار شدن نداشت
به تیمار ،،
تیمارستان حتی ؛
..
پستان هایم را عمل کرده ام
درشت
طعم خون ِ دهان ام
و دست هام
که دیگر سرد نیستند
این جا.
مُهر ام می کنید ؟
آقا!
به دیم گفتم سال ِ تقاص ست امسال
می بینی؟
برخ افتاده ، حتی به کاکتوس ها
دیم نمی دید.
داشت لای پنیرک ها انگشت می کاشت..
انگشت ِ بریده
حس نداشت...
برای سیزده
یک شنبه
1391/1/13
لپه
تکثیر ام می کند
زیر ِ پوست ام ،
دانه ی خودش را می کارد
تا تکثر
زن ، گیاه است
از رسته ی تک لپه ای ها
اول نفهمیدم
نمی دانستم زبان اش را
گوگل کردم :
- ذوفلقه -
"تک لپه : یک فرد از گیاهان تک لپه ای
لپه ی دانه ی این گیاهان محتوی مواد ذخیره ای و اندوخته ای ست
تک لپه ای ها خود به چندین تیره تقسیم می شوند و روی هم رفته از گیاهان دولپه ای
ابتدایی ترند..."
خوش نداشت
معین رابست
برگشت به پوست
دانه ها
می کاشت
زیست گاه اش کجاست؟
کرک ِ سرخ
پوشانده تخت ام را
می چرخد ،می خوابد، می پیچد
تکثیر که شد
می مالد به ملافه ها
صدا دارد
زیاد
دمر می خوابم
درد شده قفس ِ سینه ام
اسم اش دل تنگی ست انگار
معین نظری نداشت
کشیدم :
خواستم لیس ات بزنم
خط ِ نامریی ِ گونه
شور
تا زخم هات..
می سوزانی شان...
لکه ی سفید اما چسبیده به من
پایین که بپرم
لپه های پوستی
پخش ِ زمین و هوا
لجن ها
آب
پریدم..
نپریدی چرا...
بیدارم کرد آترا
با موهاش ،
که سرخ.
گریه می کرد
لیسیدم..
کرک های سرخ
ملافه
کاکتوس ها
زن شده بودی
برخ ،به تن ات
می ترساندت لجن
لیز می شدی
به دست ام
لپه تیله ها
صبح که چای ِ الکلی ام را می خورم ، خوابی هنوز
که فکر کنی مرده ای ،می خوابی
تمرین کنی انگار
دور ِ حوض می چرخم
برج های شاخ دار
آسانسورها
- که فرقی به صداشان نیست-
می برندم
به زنی که تو نیست
تویی که زنی
من : که تو
می لیسم ات
خار/ پرزها
لکه های سرخ ، سفید ، سیاه
خوابیده ای به زن ِ ترکمن ام
خارش ات می اندازد
خار ات
ریشه هاش...
می ترسد
آترا
تکست داده :
کجایی؟
بازی بلد نیست
دردش می آید
گریه بازی حتی
جیغ می افتد به مو ش
مو - هاش
قرمز ِ تار تار
دلم نمی خواهد تو باشد
می شورم اش
نوک اش
کمر اش
شکم
گوشت اش
پاها
من می شود
من : تو
می بوسم
قاچ می خورد لب هاش
امسال سرماست
گفته بودم به دیم
اما باز بطری ها را دور انداخت
بیرون آدم بود
- زیاد -
به کیسه شاشیدم
به کیسه می شاشم
اطمینانی نیست
بطری اگر بود سوراخ نداشت
دیم نمی فهمد این ها را
چای هم می زند
با انگشت هاش
باید برنمی گشتم
وسواس ام را نمی شستم
نمی شاشیدم
نمی خوابیدم،
تا فراموشی...
مست بودم
دوست داشت آترا
گفت بمان
خوابید
غذایم داد
دندان هاش
که
دوست داشتم
نازک
و
تیز
فرو شدن شان را
و قرمز ِ لب هاش که می مالید همه جا
هی تکست می داد
بی دار شدم
صدا می خواست
لیسیدم گوش اش را
اتاق بالکن نداشت
حشره ها سوراخ ِ توری را تو می آمدند و می گزیدند
سینه اش را
خرطوم داشتم
گردن اش
مکیدم کبودی ها را
" زیباست،، نه!؟ "
از چمدان درش آوردم.
حرف اگر نمی زد
گریه اگر می کرد
ترس که برش می داشت
دلم می خواست...
شستم سفیدی اش را
نرم بود
زود خراش برمی داشت
چشم اش می سوخت
بد شسته بودم؟
یا هنوز گریه داشت؟
که نبینم ، خواباندمش
حرف می زد
حتی به خواب
دست ام را حلقه کردم به گلوش
صداش افتاد..
گردن اش
نازک
تقی صدا داد
شکسته باشد انگار
خواب رفت
این بار بی صدا
دوست نداشتم یخ کند
مالیدم
ها کردم
سوزاندم اش حتی
گرم نمی شد ؟
نمی ترسید دیگر؟
تکست های لعنتی اش را نمی فرستاد!؟
موهاش را پیچیدم به دست
با دست دیگر مشت کردم باسن اش را
ناخن نداشتم
چرا خون شد؟
صورتی
از کپل هاش
آرام لغزید به ران
تو بودی..
مکیدم
تیله ها
موهاش : سیاه ، زبر ، سیاه
به دست هام
قهقهه زد
- تق-
شکستم اش باز
- تق-
نمی توانم برگردم
- تق-
مهره هات
- تق-
خواب بودی که برگشتم
- تق-
نگات کردم
- تق-
به خواب
تق...تق...
بخواب
بیدار شده آترا
تکست داده :
" درد افتاده گردن ام"
سوار قطار بودم که تکست داد
قطار
صدا داشت
تتق
تتق
تق
تق
" تمام نمی شد "
بو
قرارم نمی گذاشت .
نبود .. رفته بود .
فرح می گفت .
می گفت به مشام ات مانده عزیز ِ من..
بو کجا ؟
گفتم : برو حمام.
رفته بود.
باز هم .. نمی خواست.
التماس شدم .
شست...
نرفت اما
بو ،، ماند
بوی آدم سوخته
کز خوردن ِ پوست
مو
کرک ها...
قی کردم
قی می کنم
آب.. آب...
- من که آب نمی خورم -
از کجاست این همه آب ؟
خون ؟ که شفاف بیرون می ریزد ؟؟
آب ام؟ بزاق ؟؟ تا کجا..؟
رنگ ندارد چرا؟
مریض و لزج
تمام نمی شود
پس گوشت ها..
گوشت ها چه طور؟
می خواهند بچسبند به تن ام؟
آب که قی کنم ،، خشک تر ، هر بار
حرامزاده ها!
چغر
چسبناک
جمع می شوند
کپسول
چسبیده به دیواره ها
زگیل انگار
بو گرفته تن ام
لباس ها... تخت مبل یخچال
آناناس حتی ، بوی آدم سوخته
صبح که خوردم
و شیر
که قی کردم باز
پشم ِ کز خورده.. کله پاچه... پوسته ها .......چه قدر؟
چه قدرعق بزنم تا تمام ؟
آب ِ تن ام تمام شده
هزار بار دفع کردم
حباب های گوشتی را
تکه ها تکه هام
خونی و درشت
مقعد ام را پاره کردند
واژن و
حنجره
حتی چشم هام .
گوشت - زگیل - غده ها
آن کپسول های سرخ ِ خیس
جر دادند
چشم هام را حتی..
بو ، اما نرفت
ماسید
به پوستی که ندارم
دودی ،
که از تن ام
خون-سوخته ها
استخوان
استخوان ها را چه کنم دکتر؟
رگ هام،،که می جهد
بدون ِ بو می شود سوزاندشان؟؟
این حبه های خیس ِ لرز
زیر ِ دندان هام
- با درد ِ نرم شان -
رعشه ها
خون :
این
-عجیب ِ صورتی -
دلمه نمی شود چرا ؟
دکتر!
خون ام را بسوزان ...
لب می جنباند
ماهی کوچکی در دستانم
لیز می خورد
ماهی کوچکی در دستانم
جان می دهد
ماهی کوچکی ، در دستانم
خشک شده
ماهی کوچکی
آویزان ِ انگشت هایم...
* خودم
می شد اسم اش را اتفاق گذاشت
تاولی که ترکید
زنی که تا شد
زنی ،
که شش تا شد......
به فرح
عکس های خانوادگی مان
و غم قریب چشم های کودکی اش
تو انگشت اول بودی
گیرا
ظریف
باریک و تنها
جوجه ای که جای قدقد
قار می زد
و زیبایی ِ اندوهناک اش خریداری
نداشت
پروارش می کردند و
هیچ نمی چسبید به استخوان ها
انگار که
چیزی نازک اش می کرد زیر
ِ پوست
کابوسی بنفش
الهه ای چهارپا
و آن چشم ها
آن دو دنیای کوچک راز آلود
خاکستری زنده
چکامه ای از فالگوش ِ کابوس های پیرزنی تنها
لرزشی ،
هق هق وار
تا من برسم
هزار مویرگِ شفافِ ترک
دریده بود پوست ات را
نرمی را یاد گرفته بودند استخوان ها
پیچ می خوردند درهم و
لانه ای تاریک
برای هزار پرنده ی بی تاب
دست ام را می گرفتی تا دکان
خواربارفروشی
کولی ِ دوبنده ی کوچک ام را..
می خارید
زخم هام
خیابان خالی ست.
پیچ اش ، دنیایم را تمام می کند.
هنوزجمعه ها
دست فروش
ها بساط پهن می کنند روی سنگفرش
زیر ِ قهوه ای ِ سوخته ی ساختمان ها
دکان نمور خواربارفروشی
فیلتر قرمز شیشه ها
ها می کنم
ابری از بخار ِخون
فرم می گیرد تن ام زیر ِدست هات
انگار که لخته ای درشت.
نخ های بخیه ،دست های توست
مرا به تکه های پلاستیکی ام وصل می
کند
تکه های بی حس
بی حافظه
بی شرم
بی درد
بی صدا
نمی دانی چقدر محتاج رد جراحی ام
بر پستان های تازه ام
به پوست جدید ام ، که تاب ِ آفتاب
را نخواهد آورد
و زنی
که باز نخواهم شناخت
لخته ای سلاخی شده
نطفه ای خشکیده بر تنظیف
دردی مهلک
بی نیاز
بی نیاز
بی نیاز
...
نمی دانی
چه بی تاب ِ آن دست هام
به دوست خیالی ام ، امیر
که سال هاست به ناکجا آباد فرستادم اش
به پدر
و شیشه های جرم گرفته ی عینک اش
دخترها به مادرشان کشیده بودند ،
از برای زمستان
آوازهای بهاری شان را خواندند و
یکی یک نطفه صله گرفتند
مردان پرواری که شیر می خوردند،
و بوی سلامت می دادند.
این یکی اما کوتاه بود و الکن
ماده جغدی کرچ
خوابیده بر غده های بدخیم تنهایی
نشئه ی آسمان شب و
ماه تمام
آن زگیل زرد
که کیف می کرد از نوازش ولگرد ابرها
.
.
.
دود پیاز داغ خانه را برداشته
لباس های پلوخوری شان را پوشیده اند و
به زبانی تکلم می کنند که نمی شناسم
چیزی می خوانند ،
سرودی شاید
بوی منی می دهد مطبخ
عق ام می نشیند...
کسی زنگ می زند
کسانی از جا می پرند
کسی می دود
کسی نام مرا نمی داند
آن سوی سقف
به تختی فلزی که تشک ندارد چسبیده باسن ام
چشم هایم به آسمان
ماه تمام است
کسی با نامی که نام ام نیست صدایم می کند
زیبای زرد
ماه ِ تمام ست
.
.
دخترها آوازی می خوانند
برای بهار
و مردانی که شیر می دوشند
مردانی که شیر می نوشند
آن سو تر
زنی در آشپزخانه می چرخد
فر را روشن می کند
پستان هایش می سوزد
مرد اش مرا می پاید
که چسبیده به تخت فلزی بی تشک ام
دریچه های روشن را می شمارم
دریچه های زرد
آبی
سیاه
و چیزی درون ام
می پوسد ...
دنبال چه می گردی؟
مرد مغبون نیمه مست ام!
اغوای تپه ای شن
که زیر پوسته ای سنگی
طرح اندام اولین دلباخته ام را گرفته است؟
زیبا !
هنوز صبح ها با گرگ های سرماخورده ی گردن ات حرف می زنی؟
با لاله ی گوش راست ات که وقتی بیدار می شوی ، دردناک ست
و سرمای پوست ات،
آن لایه ی رنگ پریده و هراس ناک
که احشایت را از من می ربود..
زن ِ لیز ِ من!
اتوبوس ساعت ِ پنج
تو را با یقه ی قرمزی که روی شنل سیاه ات انداخته ای
و غربتی که بوی تن ات شده
با خود می برد..
چراغ های آبی را دوست نداری
صندلی های برعکس را نه
نگاه ات به عقب می رود
نگاه نمی کنی..
و من برای چشم های بسته ات آواز می خوانم
برای لب های نیمه باز و
بوی تن ات
که بوی تن ام شده ..
زن ِ زهر آگین ام!
من اما با ماهی های نیم خورده حرف می زدم،
که چشم های ازحدقه درآمده شان
به موجوداتی چرب و جونده وا مانده بود؛
و هیچ کس حاضر نبود
نگاه ِ رقت انگیزشان را بخورد...
روزهای سرد
شبیه یکدیگرند
قحبه ای در سکوت یخ زده شان آواز می خواند
و قدیسی به برگ های سرما زده شان می شاشد
چسبیده ام به بازوی مردی بدون ِ دست
که تو را پیدا می کنم،
از دست دوم فروشی های انقلاب!
رعشه ای در رگ هایت،
مثل آب سرد زیر پوست
انقباضی دردناک ، میان وحشی عضلات..
می بینی عشق من؟
پروستات ، غایت پرستش است
و من
زمین نیستم
زن ام
وگهگاه لذتم را میان قسط وسرگیجه و اپلیکاتور گم می کنم
یادم بیانداز پاک نکنم
جای چسب یادداشت های عاشقانه ی بدخط ات را بر درو دیوار
یادم بیانداز
زیر پتوی سنگین ِ دونفره مان
- که به آوار می ماند-
سوراخی برای نفس کشیدن پیدا کنم
ولابه لای این همه روزمرگی دوباره کشف ات کنم
درآشپزخانه ،، اتاق خواب
وقتی وسط مقاله های نیمه تمام ،
ایستاده ناهار سردت را می خوری
و لبخند می زنی
از پشت لیوان آب
تو
غنیمت روزهای خوبی
یادگاری از غزل و غریزه وغسالخانه
که انتهای حیاط ، زیر نورمهتابی های سفید
بنان می خوانی
همراه کلاغ ها و
کاج های سیاه
باور هیچ کس نبود که ویارش گیاه باشد
برگ
برگ
علف...
آن ها را بو می کشید
ساعت ها و ساعت ها
می مکید...
شته های سبز،
هلالی پره های بینی را لیز می خوردند و
پاهای کوچک شان را
بر لب هایش می جنباندند
.
.
عریان افتاده و پاهای کوچک سبز
بالای لب
قطره های ریز عرق را پاک می کنند
.
جای نگرانی نیست
مرد هم بوی گیاه می داد گاه...
حیف !
نجویده ،
بلعیدی اش
یک سرفه...و آرام
شل کن خودت را
یک لخته
چند قطره خونابه ،روی روزنامه ها
و تمام.
.
.
.
.
.
می بینی اش در من اما ؟
که هنوز
لای ناله های در ، گیر کرده است
بین گربه توله های خیس
که از زوزه ی پنجره بیرون افتادند
توی کیسه های سیاه
دست های چسبناک اش به تو رفته است
مرد ِ آبان!
پاهای چرخ شده اش ،،
به من
مک می زند
مهر ِ گیاه
تمام تابستان ،
حمام زیر گذر آزادی را سر خورده ام تا سوره
الله دود زده و آل ِ دم کرده
خانواده ام را تنظیم کرده اند : نوزده و نیم
رسید اش را گرفته ام
آخ.....
تـــــف !
به وقت آخرین دست شویی
قبل از مسواک ، تلفن ،، لالا
صبح فردا
به بدن جدید ام نگاهی می اندازم
چربی های دردناکی که آهسته پایین می ریزند
و لحاف سرخ رنگی که روی تخت انداخته ام
یادت که نمی آید
ریحان های بنفش را سرما زد پارسال
باغچه ی امسال را تربچه می کارم
برگ هاشان را سالاد می کنیم و قرمزی شان لپ آدم برفی ها را گل می اندازد
تمام بهمن
تمام بهمن
تربچه های احمق می خندند و می خندند وسرما نمی شناسند و تو
مرا گاز می زنی
گـــاز گــــاز
تمام بهمن ماه
و بازنمی فهمیم
دود سیگارند این ها
یا بخار ِ
آه...
.
تــــف به تابستان!
.
باید لبخند می زدم

پشت به بوم خیس نشسته ام و انگور می خورم
دانه های صورتی رنگ را بین دندان هایم می ترکانم
و به جایی که نمی دانم کجاست خیره مانده ام
تو که می روی همه چیز روال کند خود را دنبال می کند
عقربه ها ،حشرات جهنده ای می شوند که سرگیجه ام را خواب می دهند
و رادیو ، خس خس کنان
دود شهر را سرفه می کند
و من گاهی تمام روز به حالت ترسناک دست هایم فکر می کنم
به رگ های بنفش رنگی که بر شقیقه ام خشکیده اند و
حتی وسوسه ی فرار از تو هم دیگر گرم شان نمی کند
و رنگ های فاسد
که خیس و چسبناک ،، به بوم سفید می مالم...
صبح ها خوب ام
ظهرها تخمیر می شوم
و شب ها
سرمای ساکت زمین را دوست دارم و زل زدن به نقطه ای
که دیم* است
- در روشن ترین قسمت خانه -
و چیزی می گوید...
* آدم است. با من زندگی می کند.
من بین این دیوارهای بنفش ام
پشت پرده ی قرمزی که به دیوار میخ شده است
تمام روز را
در پیله ی ملافه های سپید می مانم
نور،،
چشم هایم را می درد..
گربه ی سیاه ام هر صبح
خواب ِ چشم هایم را می لیسد
زن ِ نگران ، برایم چای می ریزد
و چشم هایش ، مریض وار
روی مویرگ های نازک و آبی رنگ می چرخند
من اما دوست شان دارم که زیر ِ چشم هایم دویده اند و زیبایند!
تو چه طور؟
عروسک ِ خاموش!
سخنگو نیستی چرا؟
چشم هایت
جز آن که چیزی در من برویانند
دردناک و گرم
چیز دیگری نمی دانند؟
این دیوارها هم مثل تو ساکت اند
آن قدر با من به صدای جیرجیر کولرهای آبی گوش داده اند
که بوی نا گرفته اند
تو که می آیی
گردن شفاف و کشیده ات را بو می کشند و
چرت شان پاره می شود
دیوارها دیوانه ی تواند!
می دانی؟
چیزی بگو!
نازک ِ نمور
عاشق آنم که حنجره ات را بین دو انگشت بمالم
حاضرم حتی برایت این پرده های قرمز را از دیوار بکنم
.
نزدیک تر بیا..
من لابه لای ملافه های سفید ام
متاسفم عزیزم
من ِ تو امشب زودتر از من کپه مرگ اش را گذاشته است
من ماندم و
تویی که لب های شیرین یار می خواهی و
بوی گند ِ سیگارهای خشکیده ام...
بعد از تو
با مردی می ریزم
که وقتی خورشید می افتد
از کوچه ی اریب سرازیر می شود
تیتر روزنامه ها را با عینک سیاهش می خواند
شیر می خرد
و روی اولین نیمکت خالی می نشیند
سیگاری آتش می زند .
و مرا نگاه می کند
که آلوچه می خورم
و با چتری های نامرتب که چشم هایم را پوشانده ست،
دختربچه ی مادر گم کرده ی کوری را می مانم .
مردی
که دهان خیس و مکنده اش
طرح دوری از لب های توست.
اعتراف می کنم:
برایم خیار نبود
تنها وقتی که بوی عطر می داد
یک مرد معمولی ، مثل همه
راه می رفت
حرف می زد
روزنامه می خواند
تنها وقتی جدی می شد
لب هایش شباهت دوری به لب های تو پیدا می کرد.
زن اش را دوست داشت
غذا را هم
واصرار داشت که بگوید قابل مقایسه نیستند.
اصرار داشت بگوید :
دیوانه ی من است!
خوردن اما ، رفع تکلیفی لذت بخش است
در دل می گفتم :
معاشقه ، رفع تکلیفی لذت بخش تر است!
فرق اش به چیست؟
هفته ی دیگر برادرم می میرد.
سی ام تیرماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت
قبل از نیمه شب،
قرص ها را خواهد خورد.
به خانه که می آید ، پدر هنوز بیدار است.
کمی منگ است
چرخی میان سریال های مزخرف تلویزیون می زند
سیگاری می کشد
سمت آشپزخانه می رود
برای آخرین بار از صدای ریخته شدن آب در لیوان لذت می برد
و بطری را
روی میز جا خواهد گذاشت...
حدود شش صبح
مرا کابوس های شبانه چون ضربه های محکم یک هم آغوشی وحشیانه ،
به اطراف پرت می کند
که جان می دهد... آن قدر آرام
که تا یازده و پنج دقیقه ی ظهر فردا
هیچ کس نمی فهمد که مرده است
و تا عصر
تا خود عصر لعنتی
به چشم های ما زل خواهد زد
که بوی تند تعفن جنازه اش
با آن چهره ی قهر آلود
در ذهن همه بماند...
و او این جا نیست..
مرد چسبناک ِ من!
موز ِ کت شلوار پوش
در سفرخواهد بود.
بگو
بگو که لوس ترین ِ خانه ام هنوز
و با تمام مردان دلباخته و دوستان داشته و نداشته ام
تنهایی
هنوز استخوان هایم را می جود
و بغض ام در گلو شکست که بگویم
دیم ، رفت...
با تمام عینک هایش
سامسونت باریک و
دامن سیاهش
و مرا به اتاقی با دیوارهای قرمز و
آشپزخانه ای با غذای همیشه گرم
فروخت!
چند ماه بیشتر دوام نیاوردم
و تنها به این خاطر به خانه برگشته ام.
امسال
سی ام تیرماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت
در که باز می شود
زنی تکیه بر دیوار تو زده است
ته سیگارهایت
مچاله و سرخوش
رد ِ قرمز لب هایش را مزه مزه می کنند
و چای شیرین ات را
چون تو بی صدا هم می زند
می بینی ؟
برگشته ام.
از لیوانی که تو از آن آب خوردی ،
آب می خورم
و در اتاقی که هر شب در آن جان دادی
نفس می کشم
مردی را می بوسم
که لب های تو را دارد
و صدایت که می زنم
جواب می دهد
داغ دار ِ مردی که خون من بود
میان دست های بی رنگ مردی که برایم مرده است
خواهم ایستاد
بر خاکی که
مرد ِ هم خون ام است.
ما
بی نیاز و پرغرور
نه جوجه می خواستیم
نه نمک
نه دمپایی
نان خشکه هایمان را زیر تخت پنهان می کردیم
تا مردها
آب بیاورند
از دستشویی صدای طاووس می آید
تهویه
رنده اش می کند
و صدای زن سرمه کشیده ای را بیرون می دهد
که دست حنا زده ای جلوی نیش ِ بازش نگه داشته
و با چشم هایی گشــــاد کل می کشد
روی تخت دراز کشیده بودم که به یاد آوردم
با امروز
یک سال می شود
در دستشویی
یک نفرزیر آواز زده است
و با صدایی عربده مانند
می خواند :
ـ و عشق
عشق...
تخم لق کدام خودارضایی شاعرانه بود عشق
که چشم هایم
چشم هایم
شب ها
با هر سرفه
خونابه استفراغ می کنند
مدام
مدااام
و خواب هایم
تمام روز
روز
شب
روز
کپسول قرمز رنگ ِ لب های تو اند شب و روز
با پوسته ی نازک و طعم شیرینشان
می
می
می ترکند
صبح
ظهر
شب
زیر زبانم
می
می
می پاشند
تو را
به دندان هایم
و عشق
عشق
عشق
وای عشق
دیو
دیو
دیوانه ام هنوز
...
..
.
و تهویه صدایش را رنده می کند
وطن به من چه داد ؟
مردی که می خرد
شیر کیسه ای
وتن به من چه داد ؟
زنی که می خورد
پرتقال های رسیده ی جنسی
بخر مرد
بخور زن
وطن به ما داد : شیرهای گوارا!
وطن به ما داد : حق مسلم ما !
وتن به ما چه داد ؟؟
فجور فتنه و
مقعد های پاره
بخرمرد
بخور زن
که وفور است امسال
کار مضاعف و
کشتار مضاعف و
مردان ِ
ختنه.
ما عاشق شده بودیم
من و
دست هایی که بوی کالباس ِ نامرغوب می داد و
لکه ی خردلی رنگی که می خندید ،
و زنی
که نمی خندید.
زنی که عشق می فروخت
آزادی ، گدایی می کرد.