مرا ،،، باران!...
مرا بشوی باران
زنی را در خود کشته ام من ،،
باران...
مرا
مرا ، غسل تعمیدی ده
باران!
با لب های سردت ،
مرا...
زنی را در خود زاده ام
من
باران!...
مرا بشوی باران
زنی را در خود کشته ام من ،،
باران...
مرا
مرا ، غسل تعمیدی ده
باران!
با لب های سردت ،
مرا...
زنی را در خود زاده ام
من
باران!...
روبه رویم نشسته ای و به عادت ِ همیشه ات،
کارد و چنگال را محکم در دست می فشاری
کمی به جلو خم شده ای
سرت پایین است و از بالای عینک مرا نگاه می کنی.
تو نیمه دیوانه ای نابغه ی من!
و پشت ِ آن عینکِ بزرگ
به سگ ماهی ِ کراوات زدهِ مبهوتی می مانی.
هر چه می خواهی نثارم کن
من واژه هایی را که با خود شروع می شوند دوست دارم
خود آزاری
خود بینی
خود داری
خود پرستی
خود باوری
خود ارضایی
خود مختاری
خود سری
خود خواهی
خود خوری
خود...
...
باشد،، تو ، با آن عینک قهوه ای رنگ ات،
کاشف ِ بزرگ ِ نیمه دیوانه ی ِ منی
منی که همیشه بی خود شروع شدم
و محکوم به این که هر آن چه ام ،
با خود شروع می شود.
فقط آرام بگیر
شام ِ لعنتی ات را تمام کن
دهانت را با دستمال ِ آویزان از گردن ات پاک کن
و آخرین واژه ات را ،
از زبان ِ من بشنو :
" خود کشی "
این تنها میراثِ من است،
از خاندان تکه پاره ام.
برای ما به ناخن گیری می ماند
و به راحتی گرفتن ِ ناخن های پای مان
وقتی که ،
کج و کوله می شوند...