این جا را ساخته ام
به موازات
برای روزی که بلاگفای لعنت شده محو ام کند..
درخت
زبانِ زبرِ حیوان است.
سکوت اش : مشامِ دایرهی جانور
که دورش میچرخد و
میشاشد..
شاخههای هرز اش اما
قرارِ پرندههای آواره اند
نا-لانه ی چوزههای گرسنهی پار و چهچهه
آن میوههای کُرکیِ سوخته،
با دهانهای کوچکِ کِرمخواه شان
لثههایم ارغوان است
جوانهای به شاخهی نداشته
تا گیاهِ نیلیِ رگ بترکد و
عشق، در پوستهی پفکیِ بی عین اش
شق شود.
پرندهی توی شیشه
پرندهی سرگردانِ کوکب های بنفشِ قیلوله و
کپکهای کبودِ سهر
زیرِ بالهایش دو عمارتِ گوشتیِ پنج پَر درآورده
-زمخت-
شبیهِ دستهای پدر
وقتی کال-ریز ها را جمع میکرد
برای دخترش
- یکی از دخترهاش- همان که آبِ دهان اش میرفت
و تمام روز، خوابیده بر سمبادهی چوبی ش
- که بوی ساج داشت -
با لاشهی جوجه-پرندههای هبوط
بازی میساخت..
تا عصر، دستهای زمخت آب بپاشند
به سنگ ها و حشرهها و میوه های سوخته
و فوارهی خون و کف،
بوی آجرهای نارنجی و درختِ بیریشه را درآورد..
بوی خیسِ گلهای مروارید
خواب دیدهام؛ خوابِ درخت
دلپیچه اش..
رعنا لباسِ مرا پوشیده بود
گشاد به نزاریِ تنِ شبق اش
می افتاد..
کبودِ سرما
گفتم : چه مطبوعی.. مرغِ مینا!
دست هاش باریک و انوک
ناخن جویده
- دندان دارند مگر پرندهها؟
و بازوی لیزِ رویا
بینِ خارهای استخوانیِ لثهاش
ساعتام شد.
کمکم زیاد میشدیم
بوته ها و بوته ها و برگهای کیسهای مان
ما
که گوشتهامان زیتون..
چه بوی زُهمی بود پس؟
چه بویی..
- پشه ها-
چه بویی..
هاه.. اینجایی پس ؟
هیکلِ موذیِ دودناک
گرگینِ من!
کِز خوردی آخر
زیبای عجیب
باغِ زیتونام..
.
زمستان
هیکلِ دود اش را آهسته میتکانَد
دستِ کرختاش زیرِ ژاکت
نانِ پنهان
- لمس-
خیالاش آرام
چه نکبتیست بهمن
رقصِ پشههای بلور اش،
جانِ بیجانِ آفتاب : کمانچهی مویانِ عزاست
زیتونهای گوشتیِ بهمن ماه،
طعم شان
همه حلواست.
گربهی پیر خود را ناپدید کرده
رفته ،
توله-پرنده بزاید
که سی ساله شود امسال.
نمیفهمی حلوا.. بس گرمی و شیرین
حلوا!
دهانِ بازِ تشنه گلایول نمیخواهد
سرد اش است
غر نمیزند..
از سرماست،
که ناپدید میشود به نورِ زرد
با پشمهای چسبناک اش
زرد-دودِ شهر.
رنگ َش حلواست
که برمیگردد..
پاهاش میلرزد و،
قرقاول
هزار هزار،،
پر میزنند..
لِنگهای لاغرِ لُخت شان هوا
قُل قُل میکنند
انگار نه انگار که گربهَک یخ زده
کبود شده شهر
-غبارِ بنفش اش-
زیرِ آفتابِ کُند
باغِ زیتون
گرم ُ
آ هسته
میسوزد
میسوزد
نیمه!
تو هیچ تمام نمیشوی
گرسنه، نان میمکی
نان َم
ابرِ خاردار َم
باد - مویه ات
شیههی بیدندان َت، که برنمیگردی..
هرزه!
و برمیگردی و رعد میخندی
زنگولههایت..
زنی
نا-زنی بس!
خانه میخوابد
روی برگها
خارِ نرمِ خفتن
- بو-
اتاق را مثلِ درد می چرخد
میجوشد هوا
میجوشد عقربه
چشم و
پوست و
تک تکِ
استخوانهای
تخت،
میجوشد.. میجوشد..
میجنبد ملال ..
لب سوخته
پس چرا.. چرا.. چرا نمیگندی َم؟
کدام جادو/ لعنت/ معجزهی گه نکشیده لای جرز نفس میکشد؟
دیوار نیست..
دروغ میگوید خواب
تا چنگ بزنم پیِ بو ، پوست می شود
پوست َم...
خونِ زیرِ ناخنهام
ناخنِ صبح ام..
زخم که دروغ نیست
نور بزند، گوشت میشود دیوار
حیا ندارد شب
دروغ میگوید
دروغ میگوید
میچرخاند َم بوی خواب َش را
و پوست میشکفد،
از خواستن..
خشک و
سخت دل و
یاقی..
آن سوی دیوار، بو ست
پوستهی لعنتی
ناخن میکشم
باد ، میخندد
بادِ یکشنبه
که چنارهای پیر از برایش لرزیدهاند
چنارهای کجِ نیم سوخته
مایل، همانطور
پوسیدند
تمایل شکمهای خوشبوی پوکشان را ترکاند.
یکشنبهها ،
بوی سوختهی چوب میشنود
علفِ لرزِ پرههای بینیاش..
سگی، لیسه میکشد به زخم
میجهم..
ما سه لیوان داشتیم. منُ ، انارُ ، عرقُ ، و زنِ ترکمن ام: جیلان. لب نداشت جیلان که لیوان. روسری بود. بلند، تا مچهام.. میپوشاند. دراز میکشید و، خانه میخوابید روی گلهاش. گلهای درشتاش ، پناه..
تا رفتن ،، ماند روی تخت.. مچاله،، ماندن خواست. گفتم: رومیزیات میکند زیبا.. پاره میشوی... حیوان است.....
همان خواست.
بی من حتا..
چیزی سوخته
آتشفشانی مومیایی
آویخته
سیم و حباب و اشک
پارههای جیلان ست :
چلچراغ ِ خاموش
چکه می کند چرکِ سوراخ
سوراخِ سَر اش
-که حباب شده-
سوراخِ دستها ، پاهاش..
جلجتاست اتاق
باد که میپیچد
می دَرَد
نور است واشک و زوزه
باغِ چلچراغ
دندان دارد
بادِ وقیحِ یکشنبه
در میـان هیـچ نمی یـابـم از این مجمع وهـــم
لیک بــر هـــرچه بپیچــــم کمـــرت می گــردم
(بیدل)
سیزده روز پس از رگبار
شهر هنوز بوی نا دارد
زوزه ای خفیف می لرزد با برگ ها
بوی نارنگی و عسل
ساعت زنگِ شش و پانزده دقیقه اش را می زند
شش و بیست
شش و بیست و پنج
شش و نیم
صبر
صبر کن لعنتی!
من به این بو معتادم..
نورِ زردِ سنگ هایش
هنوز پلک می زند..
نمی فهمی؟
لامپ ها را باز می کنی
سایه هامان..می پاشد
پایین پاهایم چیزی نفس می کشد
راهروها را می دوی..
تو که ساندویچِ کوچک مرغ ات را نخورده ای
و روی دست هایت گلِ سرطان می کشی
گونه های کم رنگ ات..
مرا نمی بینی که مثل ماهی سریدم ات؟
رگ های نازک ات را پاره کردم
و چون زالویی ، مکیدم ..
مکیدم..
حالا
حالا بوی ادرار و خرگوش ام
من دخترکِ نیمکتِ دوم ام؛ خانم پورحسینی!
همان که ثلثِ دوم ،
تک تکِ تک هایت را به جان خرید
پشت سرم،
زینب و نجم السادات و حسنا نشسته اند
بوی گندشان را هنوز در مشام دارم
تو با آن قد دراز و نگاه کوتاه ات ، روی سکو ایستاده ای
و حسنا برایمان قرآن می خواند
با صوت زیبایش!
حسنا چه شیرین آدامس می جود ،
و تافی های صلواتی پخش می کند.
نجم السادات ، بزرگ روی تخته می نویسد :
نـــــــــــــجــــــــــــــــــــــــــــم
و زینب میان چادر سیاه و بوی ترشیده ی بدن اش
به ناهار ظهر می اندیشد ،
و ترشی خانگی مادرش...
منم
همان دخترِ ساکتِ نیمکت دوم ام خانم پورحسینی
وهنوز به خاطر می آورم
یهودی پلاسیده را
که مثل قورباغه لابه لای برگ های استخر می جهید
و همه را پپسی مهمان می کرد
حتی آن پسرک که بی آزارترین بود
وچشم های درشت و نگران اش
بی اختیار میان پاهای پیرمرد دودو می زد.
سیزده را با خودم کشیده ام
از گچِ دست های تو
تا آب دهان و دماغِ پیرمرد
سیزده انگشتِ بی ناخن
کاشی های آبی را چنگ می کشد
بازی می کند
می بینم که با پدر حرف می زنی
خشک شده ای
و لبخند ات هنوز از سبیلی جوان و سیاه آویزان است..
سوزن ام می زنی
می سوزم..
و از این خواب به خوابی دیگر می جهم.
حالا آفتاب افتاده
و پنجره ها مهربان ترند
برای خانه موسیقی گذاشته ام
از من دل گیر است، که این همه خرابه و متروک رهاش کردم
شوفاژهاش را از کار انداخته
آرام و سرما زده
تمیز اش می کنم
-روزِ آشتی ست-
نارنگی هست و برف و عسل
و لثه های خونی سیب می خورند و می خندند
مرا که نمی شناسد
عینک اش را برمی دارد
گمان اش نوعی خوراکی ام
از بقالی می خرد
یا پمادی زرد رنگ
به سبابه می مالد،
که درد می کند.
باقی ام را می اندازد پیاده رو
عابرِ بعدی بخورد
/ببرد
/بمالد..
توی خواب،
پوستِ نارنگی ام
قاشقِ مکیده ی عسل
خون ام، که روی برف خشکیده
من دخترِ ساکتِ نیمکتِ دوم ام ،
خانم پورحسینی!
همان که جای پوست ، پر داشت
همان که با موهای بلند و پرهای کنده اش جارو ساخت
و خونِ خشکیده ی برف های خیابان ِ بلندِ مدرسه را
سیزده سال ،
سیزده بار،
تکاند.
دخترکِ ضجه و پینه و سالیسیلیک اسید
خانم پورحسینی!
به ش.الف
شکوفه کرده درخت:
پولکی و زنگوله
خشکه های رنگ رنگ
کِل می کشد پاییز
دامن پلیسه می رقصد..
پولک پولک :
خونِ نارنجی ش می چکد از ایوان.
می پشکد،
به گردنِ پوپک اش..
جوراب های شیشه ات را از کجا می خری؟
زیبای بد پیله!
ستمِ خنجرِ خنده ات
آذرخشِ شوخ گن!
بوی باران می دهد بهارخواب
پاهایش را جمع کرده
سوپ می خورد و
ریز ریز می گرید...
سنبله ی کم دلِ صبح که می لغزد به شانه اش..
"ما را خواهری کوچک است که پستان ندارد. به جهت خواهر خود در روزی که او را خواستگاری کنند، چه بکنیم؟
اگر دیوار می بود، بر او برج نقره ای بنا میکردیم؛ و اگر دروازه می بود، او را به تخته های سرو آزاد می پوشانیدیم. "
(غزل غزل های سلیمان/ باب هشتم)
برای مادرم
- زنِ نگران -
خاسته!
با دست و پای لخمِ بلور
دهانی که هوا
حا - می مکیده
بالا بلند
میانِ شاخه های خنک
سیاه توتِ رسیده ی چشم هاش
دست های ترسیده ی استخوانی اش
خال خالِ تب
آب دار
شکفته ی زیرِ بغل
بالای ران
تب گوشت
حاه
هایِ هفتم
آن طور که نگاه کنی و کبود بپاشد..
وه که بوی خون
بوی حنجره ی آدم :
-خ-
سرخابی
خنکای مهر روی شانه هام
شاخه هایم را می خشکاند
- تمام روز می گریستم نعنا-
وحشتی سرخ که تقلایش همان اغواست
زیبای قسی :
آسمانِ سفاک.
دست هایم خشکیده
زبان هم
زبانِ عضو
تکه چوبی ست در دهان َم
سق م را می ترکاند خراشه های آب دار
براده های عبوس
زیر پوست م
وقت لیسیدنِ مویه و دشنام
وقتِ تاریکِ فاصله
میان ِ دو رفتن
و فردا..
فردا دوباره پاییزست؟
- نمی فهمند دست هام-
نمی رسند چرا؟
درخت درخت درخت که استخوان می سازد
-آخوندکِ افلیج،
کنج را آنِ خود کرده-
یا کور شدم و خیال می بافند چشم هام؟
لال بازی و شاخک
زنی جیغ می شود
مردی زبان ش را خورده
زبانِ عضو
آن که می لیسد
نه همه اش را.. بخش هایی مانده
انتها که تلخ ش کند
وسط، و کناره ها
که شور بماند و ترش
مرد، نوکِ زبان ش را خورده..
می لیسد و
تلخ-آبِ بزاق ش بغض می شود
سودنِ براده هاش:
تب خال
من که شیرینی ساختن نمی دانستم نعنا.. تا جمعه روزی که دامن سبزرنگ و شولای گل دارَش را پوشیدم،روانه ی خانه ی مادری
از سیم ها صدایم را فرستادم :
" وردنه داری؟ "
جواب َش لبخند داشت.
خنکای مهرماه است که پاهایم می لرزد.. از نرفتن. - چند وقت شد بی حرکت مانده ساق هام؟-
پرنده ی روی شانه ام، روی لبخندم، حدقه هام.. پودرِ قند می خواستم و آرد.
خودم را سوارِ تاکسی ها
پنجه هایم سرد
می دویدم...
دستت چه شده؟ - به همان نگاهِ اولِ بعدِ بوسه دستگیر ام کرد زنِ نگران - چشم هاش غرید و، خشکیدم به درگاه .. گفتم لیستِ کوچک برید انگشت را ؛ جداش که می کردم از دفترک. اشاره ام به قطره های کمرنگ ، فاصله ی وانیل و پودرِ قند.
"- آن یکی را گفتم.. آن کهنه ترِ مچ "
پنهانی نبود. توله اش بودم.. پاره اش...
-چشم هام رفت،، صدا هم.. -
" خواستم سرم روی زانوهاش، زار بزنم که کابوس م شده ماما! برگشته.. می بینم اش... و در خواب خودکشی می کنم . با قیچیِ ابروهایم، لبه ی تیزِ اپلیکاتور و شارژر و شانه و خطِ چشم و سوهان ناخن هام . تیزی ها را پنهان کرده ام.. کلیدش دستِ دیم. رضا اما نمی فهمد . توی خواب، اتاقِ تاریکِ کناری نشسته و تیغِ کند است که می مالد به رگ...
اشک م : عرقِ شقیقه اش که می چکد.
ما توی هال ؛ روی فرشِ قرمزِ لاکیِ مادربزرگ نشسته ایم که طرح محراب داشت ، خانه ی کلنگیِ خیابان فرجام ، آجیل می خوریم و می خندیم، گپ افتاده،، و گوشه ی چشم هامان سیاه است.. بوی خونِ فرش.. خونِ محرابِ فرش.. و نمی خواهد، نمی خواهد بمیرد ،ماما ! نمی خواهد.. از چشم هاش می بویم، شانه های مردانه اش که می لرزد..
دیگر شانه های پُرِ هیچ مردی اشتباه َم نمی اندازد.- سایه اش را با خودش برده؟- تمام مردها شبیه ش بودند اول.. روزهای کوله و خواب های سنگین و جعبه رنگ. به همه شان گفتم. شبیه تر می شدند وقتی می گفتم.. تهوع ام می دادند...
حالا برگشته. که کابوس باشد. رگِ کُند اش.. که صبحِ ملافه هایم را خون کند، نوکِ تیزِ مثلث .."
صدا رفته بود
نداشتم
علف باشد انگار
لب هام می لرزید..
آهسته موییدم : وردنه داریم ماما؟
یادم بده، ستاره های دارچینی ..
- و آب می ریخت از دماغ و چشم هام -
دست اش لای موهای چیده ام :
- باید زودتر یادت می دادم..
لاک زده رضا
و جایی میانِ ناخن و لایه ی رنگ
-آنجا که گوشت می چسبد-
مرگ، ساردین می خورد.
جاهایی ش ریخته
تکه های صورتی پیدایند..
می بندم پنجره را
آسمانِ باردار،
آب می ریزد.
و چهره ی اسکلت در خود می موید..
-سرخـ آبی-
ترس ناک ترینِ رنگ هاست
"من دیوار هستم و پستانهایم مثل برجها است."
(غزل غزل های سلیمان)
"مرا حالی ست گَرم. کس هیچ طاقتِ حالِ من ندارد. الّا قولِ من می آید، آن را مرهم می کند، تا میانِ این و میانِ او حایل شود.."
(مقالات شمس)
دستِ شوری که طعام می دهد
لوزی حیاط و
صبر، صبر، صبر
آن خواهشِ غِرشمال مثل کفِ شیر می ریخت
بوی پوست ِشیری
بوی فروردین اش
جوشِ شک
تا پوست بترکد و
دامن بالا بگیرد زنِ بلوچ
وقتِ پلوخوری
هیمه و حوصله
وقتی که فرش ها را آب بکشیم
و صبر
مینا بنوشد از نیلیِ لوزی
برقِ شکاک ِ سیاه ش
آتش
باید صبر می کردیم.
شادانه لباسِ عیدهای مکرر را می پوساندیم
می بوساندیم..
تا شیر ،آهسته کف چرک ش را بخورد
مثلِ خاک،
که استخوان هاش.
لانه، که من..
درزهایش..
آب دادنِ لوزی
دلم انگور بخواهد
دلم هوا..
ها...
لوزی ، در شود
لوزی، دست هامان
-فرار-
شفاف و سبز
خشکه مویزهای دار- بست
خواب درخت های تنومند که فندق می ریختند
خواب ام بلور
زنی با بازوان قندیل ش
کوریِ سفید
باید صبر..
تا پوست بترکد و
دامن بالا بگیرد زنِ بلوچ
وقتِ پلوخوری
وقتی که فرش ها و
دیوارها و
سقف ها و چراغ را
آب کشیدن..
آتش است که می نوشد زن
ناله ی لولا
تا شکافتنِ لبخندِ رضای مرده
زنِ بلوچ ش..
/ ازاله ی ازخ
برای دیم
و چهارشنبه ی سور مان
از پنجره پیدایند
ابرک های لذیذی که برایم صبحانه می سازند
لوله لوله
خمیریِ شیرین که استوانه اش شکل دادند
رنگ ش بهار
حبابِ سبز
ژله ی لرزانِ کنارِ لب ش ..
می نوشم و
هیبتِ شیرین تکانی خواب آلود می خورد
خودش را با برگ ها پوشانده
گره گره
خزه ی موهایش
نگاه می کنم و لشکری سبز
تابِ چشم هایم را می خورند
لمحه لمحه
باغ می شوم
و پشه های سرگیجه
قربانِ چراغ هایم می شوند
"خ" می خندد
لبخنده ای گشاد که برای هیچ کس نیست
حتا خودش/دندان هاش..
دو عدد صبحانه، یکی ظهر و یکی شام
چهار چغندر خورده و صورتی می شاشد
نوشته خودش را به گردش برده
فراغت می خواهد
دست خطِ افیونیِ بی قرینه اش
می خوانم و گیلاس می ریزم انبیق
از برای سورِ چهارشنبه،
لیکور بسازم..
کاغذش آینه را چسبیده :
"- بوی علف می دهد هوا..
بشاش ام! "
دریچه ی روشن
مردی زن ش را می خواند :
-سهیلا!
-ســهیلا!
و خوابِ گربه می جهد
گوش می شود،
دهانِ بازِ خمیازه اش
.
نای شهریور
و آلوی نیمه اش
-برای اسکارلتِ رومیزی شده-
از بوقِ کوتاه
تا بریدنِ چشم هات
هزار سال می پوسد
ساطورِ دست هام.
عقربِ خندانی بر شانه ام
تقصیرِ درزها نبود
تقصیرِ سقفی که ریخت
تقصیر ِ سوسک درشتی که جا نمی شد به چاه حتا
تقصیرِ بوی توست و مویه های پوستِ من
به تاول و تب خال
کویر کویر که ترک-خون می شود زیرِ چشم هام
خشکی از خانه نیست که قطره بچکانی حفره هامان را
خشکی ِ بو هاست
عذابِ دست هات
که بازی را خوش دارد
هنوز
و صدات
که :
" سرشیرِ گرمِ تمامِ صبح های خواب مانده گی ام!
شقه ی چادرپیچ!
نانِ گس!
اره ی دهان م صدایت می زند،
زنبق!
بی حنجره
علفِ حرامِ نم ت نشخوارِ دستِ هرز می چرخانم
دستی که دست نمی ماند
از برایت
پنجه ی خنجر
تا کبودِ پاهایت را
شابلوط بچینم..
بارانِ چوب و هلاهل ت
دره ی بنفش
که خواستن
/نخواستن ات
دشوارترینِ مرض است"
یاد ام، می چِـ کد
بی نواتر از دل تنگی
گاوی که شیر اش را بدوشند
"زنـ بق"
که صدایم می زند
تا تقلا،
دهانِ خاک ش را خنک کند
/خاک م
خوابِ جویدنِ ساقه هایم..
جویدنِ خوابِ ساق هام...
سگ ها پاره می
کردند یک دیگر را،
چنارها رقص..
شششش،،
یک نفر پشتِ سیم خوابیده ست
جیغِ ممتد خواب می بیند
شراب و سبز وعرق
می ترساند..
سگ ها نمی خوابیدند
تا خواندم :
"دل به مرگ دادم
و از بالا خیز کردم.."
همسایه ی واحد چاهار بیوه
ی خوش بر و رویی ست
اسم ش هورمون
هورمون چاهار پسرُ
یک گاو دارد
صدایی خوش
صبح ها می خواند، وقتِ
گرم کردنِ شیر
یا پهن کردنِ رخت
پسرها ترش می کنند
گاو ، همراهی.
بعد نان می خرد
سایه ای نازک می بینم از
شیشه ی در
قرمز را می افتد به آبی،
سبز
تا زرد..
ربعِ ساعت که بگذرد
برگشته
با نان ها زرد را می جهند
به سبز
تا آبی
سربالایی سخت است.
بینِ آبی و قرمز خستگی در
می کنند
بیرون را نگاه می
کند از پنجره ی شکسته
اخمِ یک وری
و پوست لب به دندان می کند
از نیم رخ شبیهِ
لبخند است
که آهسته خودش را بالا می
کشد
از کادرِ در می زند بیرون..
حالا آن سوی
سقف کفش ها را کنده، قایق های چرمیِ بی پاشنه خیره مانده اند به
عشقبازیِ لیزِ جوراب های سه ربع و دمپایی های سگک دار. اضطراب
تندتر از کرت کرتِ پاها
می دود . پنجره را که باد باز کرده چفت می کند؛ کمر اش خسته .. باد درد اش می
دهد. بادِ ولگرد.. به قولِ پسرها : بادِ گوزو! که صبحِ زود راهروهای وایتکسی بیمارستان را گز کرده و بوی روغن سوخته
می دهد..
- وقتی زیر دامن ها و چادرها و شورت های عفونی هیزی می کند -
زیر لب با خودش هوهو می
کند :
باید غروب شود،، همه
شان با قوطی های بوگندوی فلزی و چرخ دار برگردند به سوراخ های
روشن شان..
پنجره ها را چه سفت می چفتند.. پدسسگ ها! کور خوانده اند
اما... از چاه مستراح بالا می آیم، و در مقعد همه شان می خزم..
تک تک شان.
تلویزیون می خندد
.
قوزِ گردن ام درد
.
خسته ام.
خون را با خودم آوردم این
جا
توالتِ ایرانیِ خانه ی
پدری ،
زانوهام را عذاب می دهد.
دست م به دو سو،
کف را روی زمین می گذارم
وزن ام روی دست ها
کاسه سرخ می شود
خواب می روم...
می خواند شمس :
"از بامداد تا نماز پیشین،
راه غلط کرده بودم و رفته _ که سه روزه بودی از بالایِ کوه :
نشیبی عظیم و پیش، آبِ
بزرگ و از هر سو، جاده ی راه و ده و نشیب چندان که آن ده
حلقه ی انگشتری می نمود و
کمرهای کوه به چه صفت.فی الجمله، دل به مرگ دادم و از
بالا خیز کردم. از آن ده،
خلق می نگریستند که « این حیوان باشد، پلنگ باشد یا غیره؟»
نشیب هموار، همچون کفِ
دست. فرو افتادم."
پاهای
همه شان ژامبون است
دست
هاشان
آن
رهگذرها
ژامبون
های هفتاد و پنج درصد
چشمهای
ماتی که دودو می زند به ساعت
ساعتِ
کلاغ
هفت
بوی گندِ تخم مرغ خانه را برداشته
همبرگرِ خشکیده به سیاهیِ شومینه
صبحِ پفک و عرق
خمیازه های تخمیر
شقیقه ات را خراش می دهم
لیس می زنم خواب ات را
نازَت می دهم
دارم صدات می زنم
اسب!
" خواب داری.."
هفت
یعنی کلاغ ها می جنبند
علف
ها
تاکسی
ها
برگ
ها
سیم
ها
چروک
ها
پشتِ
شانه ام
نفس
هاش می گوید
دنـ
دا نه دنـ دا نه
می
خندند زنبورها
ناز
می دهند
نیش
می کشند
اخم
می کنند
شانه می
سوزد
می
جهد از صدای کلاغ ها
خودش
را بالا می اندازد
خودش
را جمع می کند
خودش
را می بوسد
نیش بیرون
می کشد و
زهر
می مکد
منقار
فرو می کند به کتف
زهر- خون که می جوشد
شانه می لرزد
هفتِ
لعنتی
رنگ می لرزاند علف
جنگل ِ بخار
شب ها که سد می سازند ماده سگ های آبی
با زنبق های زردِ درشتی ، به نیش شان
نترس توسکا!
برقص به هوهوی بادِ نارسی که فلس هایت را می کند
توت بزا..
حباب بکاف، زیرِ آب
حباب.. حباب..
تا نترکیده آوند ،
نگندیده رگبرگ هات.
بو که می کشد،
نیش که می بینی،
آن دندان های درشت که تراش ت می دهند،،
از برایشان بخند
رعنا!
زیبای توسکا
لبخند به خاک
لبخند به آب
لب خند
به سگ ماهی ها
زن ام ایستاده آن جا
شادی گمشده ی من!
به ظرف ها می ماسد
خاکِ تق تقِ پاشنه هایی
که پارکت را ضف می زند
شیشه می لرزد..
زانو م ...
مه / دود
خانه را گرفته
چیزی را جا به جا می کند
می خواهد بالا بیاید،،
می خواهد بالا بیاورم،،
خش خشِ گلدان نمی گذارد.
و یک بطری آب را یک نفس سر می کشد
ساعت ام را کوک می کند
می بوسد..
لنگه ی جوراب و شورت ش را پیدا می کند
کت می پوشد
زیپِ همیشه بازِ کیف ش
چه دیر است..
بالا می آورم :
سه لیوان آب جو
چهار گردنِ سرخ شده ی مرغ
با پنیرِ آبی
شب
اول خیس کردم از
ترس ملافه را
شب دوم
شب چندم
قدِ بلندش که قابِ در را پر کرد
دست هاش
دو سوی چارچوب
رِنگ گرفته بود پنجه ی دست چپ
اسبی یورتمه می رفت به موج انگشت ها
نورِ ارغوانیِ چشم هاش
نرم و زهرناک
تن اش
مار، مار ، مار
گردن می خورد
گردن می بلعد
پهلو درد ات خوب نشده؟
شکم..چشم
هات...؟؟
گردن ات ، که رگ می زند از درد
دوست داری دکتربازی را؟
مریض ام؟
مریضی؟
مریض..
مریض تو نیستم اما
انگار به این گل های فلفل
حساسیت داشته باشی
تب داری؟
چه می لرزی به بازوهام..
زن ام ایستاده آن جا
شادی گمشده ی من!
دست کش های زرد اش تا به تا پرت شده اند به آب کش
کفِ
خشکیده شان
صبور...
خوابیده زن ام ،
آن جا
دهان اش بوی کهنه
گی می دهد
و لبخندی جاودانه
گوشه هایش را جر داده است.
می شورد
می شوراند
می شوید
کفِ زرد رنگِ دهانش که پس داده گوشه ی لب ها
اسم ش صفورا ست
از این سوراخ نفس می کشد
جر اش بده
به به ، چه تورم سفیدی!
و به حال خودم بگذار
کاش بخوابد..
بخوابم..
پنجه نکشد
به خوابم.
خوب می شورد
خواب می شورم
می شورم ام
صفورا
"محبوب من
دستانی کوتاه داشت
و سیبی نیم خورده
در گلو
که هرگز فرو نداد"
به پدرم
و آن خیلِ عظیم که مرا
بوسیدند و
به
اعتمادم،،
شاشیدند
یکشنبه ی سرخ
ستمگر و زیبا
غافلگیر شدیم ما
از نور، شب، قفل، لامپ،
خیسی
دل پیچه حتا
آن حفره ها که چشم بودند
وگوش و دهان
بو می کشیدند
و اگر باران می بارید
اگر می بارید..
عزیزم!
من دروغ های زیادی شنیده ام
از دست ها،
خون ها، سکوت ها
از تن ام
فصل ها..
کثافت ترین شان تو
بودی
با چشم هات که مهر
بود و شرار و رام
با چشم هات..
عزیزم،
عزیزم، عزیزم
زنگ زده بودم ت بگویم
فردا پاییز است..
و این خبرِ بهتری ست
تا سقطِ لخته ها.
باد در رگ
رگ در چشم هام
به تو فکر می کنم
به تو که فکر می کنم ،
قلب تاولِ آب داری ست
لب : بادکشی سوراخ
هرشب دست م را می گیرد
دستم را می کشد
دستم را می کند
به تو که فکر می کنم..
کیستِ ترکیده ی من!
که قرار بود بچه باشی.
می چرخانم و می
دفعم ت
می چرخانی ام
و باز به عق می
نشینم
"دروغ چرا؟
من دلتنگ شما ام.."
و هراس
موشِ ترسیده ای ست که جوب
ها را عق می زند
سیبچه ای که در گلو
مانده
استفراغی که آوازِ این روزهاست
بوی هضمِ شیر و سیب
بوی خواب..
تسکین است هراس
شب بخیر
بخواب
" گاو
تکیده و زیبا شده است
بون چو
برگردان احمد شاملو
پنج
شنبه
سیزده تیرماه هزار سیصد و نود و دو
و
فردای جمعه اش
پشت
پنجره
جنونِ
تیره گی
مرگ می بارد از شنجرفِ
شامگاه
شب
های سرفه و
صبح
های غثیان
"برای فا"
ایوان
ندارم. چهار دیوار . سه قفل... سقفی که بر سرم آوار.
شب ها، سرفه دارد سرو. تمام روز شیره ی گرم ِ کسالت چرخیده به آوندهاش. زل.. زل..
کثافت آسمان. کثافت خاک. این شیشه ها که فکر ِ بادهای خنکِ آن سوشان هوش از
سر
می برد. آدم هاشان.. بوی پلو
- کلاغ های پیر جز مرده خواری چه می دانند؟ جز ریدن
و هوار؟.. هر دوپا یک انسان است. هر انسان دو روده.
طویل..
سرو ، می جنبد
تکان
تکان
شبِ
سیاه
سیاه
برگ ها
سیاه
باد
سیاه
،، می بارد
زنجره
زجرِ
ماه
سرو
می گرید
تکانِ
شانه هاش
فاخته
ای
سقوط
می کند خوابِ آتش را
تا سردِ خاک
خاکِ
جان
پناه
.
.
.
به من گفته بودند آن جانور را بترس. دو پای بلند دارد. دو دست . به یکی کیسه
، دیگری اغوا. بچه خرده ها را می ریزد به کیسه؛ می برد.. نا کجا
شب
که شد ؛ لیس می زند کف پایشان را. چنان می خنداند شان که کف بریزد از دهان و
گوش و گلو.. دماغ شان... می خورد کف ها را. کف، خوراک ش است. جفت اش. افیون اش.
بعد تن
ها را می دوزد. می بندد. از هراسِ روزِ مباد!
پر می کند ؛ با همان دست های اغوا..
برجِ انبار، بلند است. سیزده ، و حتا بیش تر.. خراش می خورد آسمان به شاخ
هاش.
آسمان خراش..
"سلسله"
چه ترس ناک واژه ای
غلیظِ بزاق اش.. پاهایت را. دست هات. دستت چسبِ پای یکی ، پایت چسبِ دستِ دیگری
زن جیر
.
جیرجیرک ، می خواند
زنی در من تخم می گذارد
صداش..
صدای باد
جـ ، جمعه است.
جنون ِ سور
"یعنی آن قدر زندگی کن که
به گازِ کربنیکِ آزاد خو کنی، بعد به خاطر اوقاتِ خوشی که بر تو گذشته تشکر کن و
برو. رویای من همیشه همین بوده، این همه طناب و ریسمان بدون ستون یا پایه. بله،
جنینی پیر، فعلا چیزی بیش از این نیستم، سپید موی و ناتوان، کارِ مادر هم ساخته
شده، من باعث شده ام او از درون پوسیده و فرسوده شود، او به کمک قانقاریا مرا پس
خواهد انداخت، شاید بابا هم در این مهمانی حضور داشته باشد، من با سر سقوط خواهم
کرد و در سردابِ مردگان ناله سر خواهم داد، نه این که واقعا ناله کنم، ارزشش را
ندارد. تمام داستان هایی که برای خودم تعریف کرده ام، آویختن و چسبیدن به آن مخاطِ
گندیده و فاسد، و آماس، آماس، و بیانِ این که، عاقبت یافتمش، افسانه ام را. اما
این حرارت و داغی ناگهان برای چیست، آیا اتفاقی افتاده، آیا چیزی تغییر کرده؟
نه، پاسخ منفی است، من
هرگز زاده نخواهم شد و از این رو، هرگز نخواهم مرد، و این شغل خوبی هم هست. و اگر
از خودم و آن دیگری که خودِ کوچکِ من است حرف می زنم، انگیزه ام مثل همیشه تمنای
عشق است، خوب، با این وصف، ترتیبم داده می شود، انتظارش را نداشتم، نیاز به وجود
یک گورزاد، دستِ خودم نیست..
(مالون می میرد - ساموئل
بکت)
یک تانکِ بزرگ است..
دری که به هم می خورد
دست های چاقِ مردِ روکش طلا
قصابی
نانِ تلخ
با با
حالا چند ساله است؟
وقتی ریحان می شورد
وقتی ریحان هایش را
گندزدایی می کند
یک راسته ی گاو می خرد و
با ریحان و چیپس تزیین می
کند
موهایش سُر می خورد
می چسبد گوشه ی خیسِ لب
ها
-آن دست های پیرکه بی تفاوت این منظره را می نگرند..-
چند ساله ش است؟
هفت روز آزگارست که خواب رفته ایم
خشکیدیم
من
و گربه توله ام
زیرِ
آفتاب
بعد
بارید
بارانِ
بی گاهِ برج سرطان
خوش و
خوشبخت
آب خوردیم تا صبح
و لبخند زدیم، با لنگ های وارفته مان :
" من باده ی روشن گیلاس نوشیده ام،
سوگندهایی که آهسته رد و بدل می شد نیوشیده ام.."*
و خواب رفتیم باز
نگو که عشق تقصیر ست..
تابِ من!
ببین چه طور این کفِ
خالی، انگشت هایم را می خورد
پوک می شوند شانه هام
و دل تنگی ات
گیاهِ پشتِ پنجره ام می
شود
آب اش می دهم
شب ها
تو را نمی شناسم
که کیسه های آشغال م را با
خود می بری
ظرف های شام را جمع می
کنی
وصبح ها
ورمِ سرم را نوازش می دهی
بعد می روی
می مانی
می روی
من زل می زنم به سقف
فلج
زل می زنم به ما
درون ام،
می
ری
زد
آب می کشند غده هام
یک تانک بزرگ است.
آن سوی کاغذ،
رضا نقطه می گذاشت
می ترکید،
تانک
* اشک ها به هم می مانند -
آراگن
"و گاهی نمی توانید،
منظورم این است که نمی توانید روی پاهایتان بایستید، و مجبور می شوید کشان کشان
خود را به نزدیک ترین زمینِ سبزیکاری شده برسانید، با چنگ انداختن به دسته های علف
و تکه های زمختِ زمین خود را جلو بکشید، یا به کپه های خاربُن، جایی که گاه در آن ها
خوردنی های خوبی گیر می آید، و گاهی نیز بوته های بلندتر هست که می شود سینه خیز
به سمت شان رفت و در میان آن ها پنهان شد.."
(مالون می میرد – بکت)
برده
بودند ش
سیاه
با بوته های صورتی
آدام
گفت
گفت
تنِ همان مانکن دیده
همان
که پیش تر قهوه ایِ نرم
با
بوته ها.. بوته ها.. و برداشته بود از برایم
سیاه
را برده بودند اما
سیاهِ
بوته های صورتی
و
زنِ توی کیسه خندید
دست
اش پرتقال
گردن
اش :
مروارید
لمیده،،
می
خندید
تب
دارم
گر
زیر
پوستم
توی
عکس مردی نشسته
مثل
تو
خطی
از لبخند به گونه اش
چشم
هاش اما
کور..
کسی
پوستر گربه چسبانده درِ اتاق
نرگس
تازه، به گلدان
روسری
سپید ، سر دخترک
ظرفِ
پرتقال
دلم جمع می شود
زنِ
توی کیسه
زنِ
پرتقال ها و شعف
گربه
توله های سفیدِ روی در
مروارید
و توله و مروارید
زنِ
لم
سیاهِ
پوسیده
گل
های صورتی، بوته اش
زنی
که بوی خوشمزه ی مرغ می دهد
افق پرنده بود
سرخ بنفش
فوج فوج
شن بود
که از بال هاشان به دهانم
دوشِ شورِ ریم
کف-برف های صرع
و از خواب پریدم..
از خواب ،،
می پریدم
کلید دارد
می دانم
خودم را که خشک می کنم
و سوت می زند پشت در
سایه ی کشیده ی استخوانی
اش
بی هوا می بوسد
دهانت به دستش
دست هات گردنت پاهات
به دستش
می خورد جیغ هایت را
نفس.. نفس..
بی
هوا
تا کبود
تبی خفیف
حدقه ها را می سرد تا
زانوهام
زانوهام
زانوهای پوک ام
پر از بخار
اسم خیابان یادم نمی آید
اسم هیچ خیابانی یادم نمی
آید
ولنگار و مفلوج
مردی سقلمه ام می زند
سگی،
می شاشد به خلواره
نرم می شوند دندان هام
تکه ای غضروف
که باید تف کنم
جمعیت ولرم
هل ام می
دهند خیابانِ سربالا را
زنِ ریملی می پرسد حالم
خوب است؟
و پقی می زنم زیر خنده
تف ام می پاشد به ریمل
هاش
شادمانم
شادمان
غش غش
می خندم
به رقتِ کلفتیِ آلت/شیافِ
این رعشه های غشی
این باد گنده که مانده
به شش هام
بیرون اش نمی دهم
نخواهم داد
مردی تنومند با لپ های
سرخ تنه ام می زند
گلویم خرخر می کند
خونی رقیق خیس می کند ران
هایم را
آب می خواهم
آب
فرجه ای کوتاه
صدایی که بگوید
خواب خوش.
خمیازه ای
که جر دهد دهانم را
پلک هام
که بچسبند به بخار
زیر آب
پوست می اندازد پرنده ای
چاق
زیر آب
حباب های تشنج و چهره ی
فشرده ی موشی مریض
امتدادِ نازکِ انحنای دم
اش،
خیسِ ادرار
خوابِ
من
زن
بود
پریده
رنگ مثل صبح
وزشی
، برهنه
بی
گاه
من
بوی گیاهی پوست تو را به خواب نمی دیدم حتی
شبِ
خشِ صدات
و
این وهمِ بنفش
که
ببلعد ام
تمام
به / برای آدام
(ع. ر)
لب
استخوان
دو بال
و پوستی که بوی تو را داشته باشد
پوستی که تو را داشته باشد
تسمه از چوب رها شده
رسم می کنند ستاره ها تنم را
به فلک
لب
استخوان
دو چشم
سوزی که می درَدم
لذتِ تب
خواب
رفته
قرارِ
من!
انحنای
نرمِ گونه اش
انحنای
نرمه ی گوش هاش
گندم
گندم
شانه
هاش
بوی
خوابِ گردن اش
آرامِ
نفس هاش..
تن ام
گرمای
مرطوبِ خونی گرم
بوته
های وحشیِ پیچان : ساق هام
می
سُرم به ران هاش
دردی
رونده
پوست
اش ، می مکد لرزِ مرطوب م را
آغوشش
ژرفا
مه
تمام
شهر را گرفته
تمامِ
کوچه ها
شام
گاه
شیره
ی سفیدِ خشخاش
زنجره
خون
و خنجر و
بیتوته
می
سوزد/می سوزاند چشم هاش
می
درد و
می
لیسد..
پناه
زیرِ
نارون ها
پرنده
ای
باژگون..
لب
استخوان
دو بال
می
جهد شقیقه هاش
زبان ام سفید شده
پرتقال سرخِ صبحانه
صبحانه ی یکِ یکِ
نود و دو
.
.
حبه ها انگور نبودند
نمی بایست خوردشان
پیرزن فهمید
لایم را که نگاه کرد با
آن دایره ی تابناک
چشم های نخودی رنگ اش ریز
شد
روشن تر
-واه واه! نخوری شان..
و چیزی مالید به انبر
تکه ای که کنده بود
برداشت
لای پاکت گذاشت
به دختره گفتم : واخ ! پس داد..
گفت الکل است، نترسی ها
گفتم: ها!
صبحِ یکِ یکِ نود و دو
سوزشِ حبه ها افتاد
خشکیده ها را کندم
تازه ها را مالیدم به
پماد
از شکل شان نگفته ام؟
توت انگار
زیبا!
زیبا!
دو:
تراموا
من در مرخصی ام
دلم تراموا می خواهد
سوار شوم بروم سینما
شلوغ اگر باشد می ترکند
حبه هام..
چه گندی!
واه واه
پیاده می روم
سرِ راه
کوچه ی اداره مان
ماشین نویس بودم
تازه
کار
رئیس که به صرافت زن
گرفتن افتاد، منتقل شدم آزمایشگاه
شیفت شب
خرخرِ اروتیک لوله های
شفاف
زردیِ رونده شان
هفت سال..
رئیس زنش را طلاق داد
برگشتم به ماشین ها
غریب شده بودند به این
همه سال
پر از چراغ چراغ چراغ
آن همه نورِ دیوانه ، هول
داشت
ترسیدم
چه کار می کردم با دست
هام؟..
نخواستم شان
سوم :
توله ی سگ
حالا بهار شده
ببین چه نیشی دارند این
مگس ها
پدر می گوید :
عسل ات عقب ماشین جا
ماند، توله سگ!
زنبورند این ها
و ریش دوروزه اش فرو می
رود به گونه هام، وقتی می بوسد
من فکر می کنم چند وقت
است صدایش نکرده ام "بابا"
"با
- با"
این
روزها خوشبخت ام، "بابا!"
مردی پیدا کرده ام که هیچ
شبیه ات نیست
- سوای ته ریش هاش -
یادش که می افتم،
دلم
ناقوسی دیوانه
که می کوبد..
آب می شود پاهام...
بابا! تا به حال آب شده
پاهایت جز برای اسکناس؟
یادم هست..
دست هام جر خورده بود به
شیشه وآب بود که می ریخت از دماغ و چشم هات
پشت اتاق.
چشم داشتی آن وقت ها؟
یادم کجاست..
و می گویم: ثلام بابا
و می گویی: سلام باباجان
وچشم ات که چاقِ عینک شده
بالا نمی آید از کتاب
- گوشی را می دهی ماما..
-زبان ات این طوره چرا ؟
-از پوزه بند هاست
-ها.
چهار :
ماچه خر
دمپایی هام کجاثت؟
-مستراح.. گِل
داشت.
زبانتان این طور شد چرا؟ چیزی افتاد دهن تان؟
- پوزه بند. برای بلیچ کردنِ دندان هاست
"و خم شد به پستان های گنده
اش ، دستمال را به تشت چلاند:"
-ها! دردت نمی شه؟
(چرا شمعی که
دزدیدی و چپاندی لای مشک هات پایین نمی افتد؟
ماچه خر!)
- گاهی می شود،، صبح ها.
-ها... خو درش بیار.
واه واه واه
چه آبی! انگار اسهال
با چی چی راه میری به کف
پوش ها؟؟
- پاهام.
- ها.
پنجم ششم هفتم : مستراح
مستراح خون داشت
بعد از سه روز که برگشتم خانه، بوی زهم اش پیچیده بود به راهروها
گفتم از آشغال ها باشد
کپک های یخچال
لباس هام
ملحفه ها
کاسه خون داده بود اما
یادم بود که نیمه شب صداش پیچیده بود به سیم ها
تا گوشم
کند شد نفس هام
و چند دقیقه بعد یکی در زد : آژانس
پیتزای نیم خورده و فیلم نیم دیده جا ماند
به کاناپه
لباس ها و آشغال ها هم
یادم به خون ِ کاسه نیست اما
چه رنگی..چه بویی.. واه!
چه جشن و سروری به راه برای مگس ها
تا هفت، که برگشتم
سیفون کشیدم
مایع آبی را پاشیدم در و دیوار
کاسه ها
تن ام حتی
و دو روز خوابیدم
دهم
من از این زن می ترسم
زن چاق شده..
ران های گوشتی اش را لوشن ِ کاکائویی می مالد
و خواب می رود به آفتاب
تند می خورد
زیاد
- می ترساند ام..-
نشسته به کاسه ی آبی رنگ مستراح و مسواک می زند
من فکر می کنم به رگه های زرد- قهوه ای ش
چای می خورد
دوش می گیرد
زنگ می زند
قیمه می پزد
تلفن را قطع می کند و
سیفون می کشم
و باز نشسته به کاسه ی توالت آبی رنگ ام
چشم هام را می کشد
ریزشان می کند
درشت تر
سیاه تر
اریب تر
گود تر
قرمزیِ لب ها را می مالیم به هم
دندان ها را چک می کنم
همان جا می شورم
می خوابم اش
بیدار که باشم
خم می شوم به چینِ شکم
روی کاسه
نگاه به پنجه ها
پنجه ها هم مرا
تمامِ روز
/ شب
یازده
پاها.
| |
می شود تمامِ روز نگاه شان کرد
روی کاسه ، خم شد به چینِ شکم
نگاه شان کرد
پنجه های معوج
و انگشت شست
که کمی پریده از لاک اش
همیشه چیزی برای شگفت کردن ت دارند
پینه ای، سمی، قوزی
شیره ی گرمِ تاولی، یا پوستی جدا
نفس هایی که تنگ می شود
و خونی که به مغز
کلفتِ ناخن ها
از پا در آمده ام.
از پاهایم،،
درآمده ام.
دوازده : احشا
راه که می رود
غذا که می پزد
خیس که می شود
ران های چاق اش را که لوشنِ کاکائو می مالد
تمام روز که زیرِ آفتاب می خوابد
لب می گیرد و عطرهای شیرین می زند
جنون ِ داغِ ماهیچه های تنبل اش
و آن شکمِ گوشتی
که آب می سازد
.
نگاهش می کنم
غذایش می دهم و باز نگاه
که می جود
حواس که ندارد تندتر
می خوابانم ش
دلم می خواهد احشایش را بپاشم
سیزده :
پنیرک
دیم پنیرک ها را دم کرد به آب
فروخت به آدم ها
من آن گوشه رنگ می زدم و می ترسید پاهام
به من هم چای سه طبقه داد
بعد بال کباب کردیم
به بوم
چای ساختیم
فیلم دیدیم
دیم نبود
مادر انگار
می گفت منچ بازی کنیم
گفتم بخواب
گفت بخواب،،
بعد بیدارت می کنم که چای بنوشی
و خواباندم...
توی خواب پدر بود که فال می گرفت هی
کافکا می خواند
و توی آشپزخانه دنبال خوراکی می گشت گهگاه
علیرضا تب داشت
تکست دادم آدام
نرو فرودگاه
پایینِ خونه زن ها جنب و جوش می کنند و مردها آروغ می زنند
بساط کرده اند کنار کانال
کسی گونه ی پسربچه را گاز گرفته
ریشِ حناییِ چند روزه اش
جای دندان هاش..
می لرزد شانه هام
چیزی نمانده از سیزده
بیست و سه و سی و پنج دقیقه
می پرم از خواب، با صداش
خنک، روی سینه ام،
تا بغض..
صداش می ریزد و
دلم ،
ناقوسی دیوانه
که می کوبد..
قرصی آب می شود
- در دهانم -
زبان از خوشی می جهد..
زنی
گل های دامن اش آبی
ریواس می چیند
به ملافه ها
"اندکی سرگین سگ در آستین
خلق را بشکافت و آمد با حنین
گفت من رنجش همی دانم زچیست
چون سبب دانی دوا کردن جلیست
سر به گوشش برد همچون رازگو
پس نهاد آن چرک بر بینی او"
"مولوی / دفتر چهارم
بخش یازده- قصه ی آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد"
از ساعت شروع شد. تیک تیکِ ترسناکِ صداش و آن دنــــگ های دیوانه که یک باره از جا می کندَم.خواب دیدم معلم سرخانه داشتم. و روی لباس ام آمد.. جبر می خواندم؟ جبر همان اقتصاد است؟ جلد اش لوزی. گفت : ریدم به لباست. نگاه کردم ؛ ریده بود. عذر خواست؟ دستمال اش دادم بمالد به لخته های خون که از دهان اش،،
و از خواب پریدم..
.
پاها
از پا ها شروع شد. ریشه های سوخته ام. دانه های زخم. بی شمار.. بی شمار..یک روزه زیبا شدند این طور
سرخ بودند و سوزناک. رویه های زرشکی بستند..
کندنی!
خواستم شان
و چرک آمد ؛ شروع شد از پاها .
نرم می شد زانوهام. غلیظ و سفید. گاهی فتیله ،.. خودش را می مالید به آدم ها، سگ ها ، لباس ها ، بچه ها و مرد ها. درخت ها؛ پوسته هاشان.
نگاه اش می کردم که می خزید.. سهمِ خودش را می خواست از آن خوشبختیِ دور؟ یا آن ها را سهم می داد از این اندک بینیِ مسموم؟
سرگیجه داشت چرک
با لباس خواب صورتی رنگِ پاره و
پچ پچِ صداش
که می خشکاند.
معده ام تابید..
.
پشتِ پنجره ، زوزه بود و باد
گردِ زرد رنگِ سرو ، می ریخت به حیاط
کبره می بست چرک
به دیواره ها
گیلاسِ چشم هاش..
اول پستان هاش را بریدند
برای مهتاب
"سرور جوان".
و بوی جوراب شان..
"غسل میت همان غسل جنابت است.
كسى را كه در حال حيض يا
در حال جنابت مرده، لازم نيست غسل حيض يا غسل جنابت بدهند،
بلكه همان غسل ميت براى او كافى است.
غسل بچه مسلمان اگر چه از
زنا باشد، واجب است. و غسل و كفن و دفن كافر و اولاد او جايز
نيست.كسى كه از بچگى ديوانه بوده و به حال ديوانگى بالغ شده
چنانچه پدر و مادر او يا يكى از
آنان مسلمان باشند، بايد اورا غسل داد و اگر هيچ كدام آنان مسلمان
نباشند، غسل دادن او جايز
نيست."
عزیزم!
من دود دارم و دم
خونِ دماغ ام : سیاه
تو آب
سبز می شوی با زمین
می چکی از آسمان
مرا خواب ببین
سبز
زرشکی و سرخ
خیس ام، از آب ببین
من خواب هم که ببینم لخته می شود به مغز
شوکی که نفس نفس ام تندتر کند
چشمِ خشک ام ، خسته تر.
خواب هایم را ببین،
با گیلاسِ چشم هات
مهتابِ بنفش و
رویایی نمناک
برایم بخوان..
شادِ صدات
حتی به حزن
حیفِ سرورِ صدات به این گوش های پیر
سنگینِ قارقارِ نوحه ها
"یا فاطمه! بنتِ علي!
"اسمع افهم یا فاطمه بنت غلام علي!"
و تکان دهند شانه های جنازه را :
"هل انت
على العهد الذى فارقتنا عليه من شهادة ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و ان
محمدا صلى الله عليه و آله عبده و رسوله و سيد النبيين و خاتم المرسلين و ان عليا
امير المؤمنين و سيد الوصيين و امام افترض الله طاعته على العالمين و ان الحسن و
الحسين و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن
موسى و محمد بن على و على بن محمد و الحسن بن على و القائم الحجة المهدى صلوات
الله عليهم ائمة المؤمنين و حجج الله على الخلق اجمعين و ائمتك ائمة هدى بك ابرار
يا فلان بن فلان،،، ببخشید، فاطمه بنت غلام ، نه علی.. علی غلام....
پس بگويد: "ا فهمتيا فلان" و بجاى فلان اسم ميت را
بگويد. " فاطمه جان!" پس از آن بگويد: "ثبتك الله بالقول الثابت و هداك
الله الى صراط مستقيم عرف الله بينك و بين اوليائك فى مستقر من رحمته" پس
بگويد: "اللهم جاف الارض عن جنبيه و اصعد بروحه اليك و لقه منك برهانا اللهم
عفوك عفوك".
و
چوب اش کنند *
من فکر کنم به بریده ی پستان هاش
درد ام شود
چوب حتما همان جاهاست...
" زنى كه شوهر او مرده و هنوز عدهاش تمام نشده، اگر چه حرام
استخود را خوشبو كند،
ولى
چنانچه بميرد، حنوط او واجب است."
بوی کافور می دهم مهتاب
خون ام خشکیده از ضجه هاشان
و موزهاشان
و خرما-چای های پیس پیس لازمِ صلواتی و
عرقِ پستان و بیضه ی دم کرده و دهان های پُرشان.
لبخند می شوم..
وقتی دلم نمی تواند مرگ بخواهد حتی
که حلوا شوم،، به زهمِ دهان شان
فس فس کنان..
پیسم الله فیسم الله به روح اش باد!
سرو تخم های کوچکی دارد
این را امشب از نورِ کارگاه فهمیدم
به لانه ام که فرار کرده بودم از این غوغا
شده بودم اشتراک 4,254
که مست کرده و ژامبونِ تنوری می خواهد با کوکا
و زل زده به درختِ پیرِ حیاط.
اشتراک 4,254 جورِ دیگری آشغال می بیند
کاندوم های نارنجی و دستمال های کپک را
و لبخند می شود
- بی اختیار-
کار من است این ها
که بو بکشم این
خوشبختی را
این بازوها ، که بویی قهوه ای-خاکستری دارند وقتِ صبح
و تنی که می خندد/می گرید برای مردش
قبلِ خواب.
بعد نگاه کنم به زن
که بال می زند
بی دست و پا
بعد
نگاه کنم به من
که سِر شده دست هاش
و جور دیگری رنگ می زند به بوم
چشم هاش
ناخن هایش حتی..
سمتِ چپ اش لمس می شود
سمتِ راست
خواب می بیند
گهگاه
خوابِ حلوا
جعبه های کاندوم و پیتزا و کیک
صدای خوش رودخانه ی فاضلاب
فیس فیس کنان..
* "در
بعضى از مناطق رسم است تلقين ميّت را بعد از سنگ چينى و پوشاندن لحد مى خوانند؛ به
اين ترتيب كه اوّل با سنگ هاى ضخيم قبر پوشانده مى شود و تنها بالاى سر يا قسمتى
از قبر باز مى ماند، به حدّى كه ارتفاع به وجود مى آيد به نحوى كه در وقت گفتن
كلمات افتتاحيه تلقين، امكان اين كه دست بر كتف ميّت زده و دهان نزديك گوش او
ببرند وجود ندارد، لذا بعضى اوقات با چوب شانه ى ميّت را فشار مى دهند."
بعد به دست هات فکر می کنم که چه پیر
سرمه ای ِ پا روی پا
و پوستم می لرزد
شنبه
سیزدهم آبان ماه ِ هزار و سیصد و نود و یک
به سیزده / برای آدام
چشم ِ راست ام می سوزد
پلک ها
حشرات نازک ِ سوخته ای که می لیسند کزخوردگی ها را
خواستن بی رحم است
چشم ها :
دو زخم ِ باز
گاز را می بندم
خواب چوب های دارچین
صبح ِ تعطیل ِ صبحانه های گرم
درد پاره های رویا
بلورهای نور ، به خاف ِ فرش
زن ات بوده ام؟
گرم و کهنه
بی نگاه
لبخند
و دست شویی هیچ وقت لامپ نداشت
سوسک ها از بوی ترس ِ تن ام به تاریکی خواب می رفتند ،
من به کمر ات
خیس و چسبناک
لب هام به کتف ،
مرد ِ مست
کبود ِ مکیدن
زمان که معلق میماند به تاریک روشن ِ اتاق.
- مرد ِ لامپ فروش چه دست های بزرگی داشت ..
زیر ِ لحاف سیاره ای هست که هوا نمی خواهد
گرما دارد و آب
جغرافیایی نادر
نیک از برای مردن
نفس نفس
خفه شدن
.
باید بدوم
بدوم ، بدوم ،،
کند شده
علف باشد انگار
دست چپ ام خوب کار نمی کند
زردپی تا کشاله ها :
سوزن..سوزن..
گلوگاه
منحنی های ساده عذاب می شوند
دایره های یک شکل ِ خندان
با رگه های زنده و رنگ ِ مزخرف شان
وامی دارندت بمانی
بخواهی
بخندی
بمیری
رگ (دست) به رگ (سنگ)
پا یا پای
.
گیاهی هست به حیاط
میوه هاش : مروارید
گوشتی و آبدار
عصرها که آب اش می دهی
برگ های شسته
و من چه دلم می خواهد بمیرم؛
دلت می خواهد، بمیرم..
چهره ی پیر ات که برمی گردد.
باید پنهان اش شوم
یکی از مردهای خسته ی صف طویل یوسف آباد
نیایش – ایرانپارس
نیازمندی های صبح تهران
دکه ی روزنامه ها
نیمکت
خاکستر ِ چراغ
اون یک پری ِخاکی
بود
با باله هایی کوچک
که به واژن اش وصل می شد
پری ِ پیری که راه رفتن به آب خوش داشت
شنا ،
به سنگلاخ
غروب ِ
یک شنبه ها
-
برای تو
"دیمانژ"
شهریور
خون ِ غلیظ آهسته چکید..
چند قطره ،، قهوه ای
خیس اش کرد
ضعف افتاد
چیزی از دست می داد. کنده اش می شد چیزی
می ریخت...
درد بود که می پیچید.
بیرون می ریخت درون اش
رحم اش ، خسته ی سنگینی ِ کرخت
ول
شل می کرد و خون ِ غلیظ
آهـ سـ تـ ـه راه به انقباض ِ عضلات پیدا می کرد
می چکید
می چکید
آسمان : نارنجی
شهریور.
آلوی زردی که خورشید
ماه ِ شیش
ششش..
زیر ِ پتوی نازک
به لرز چسبیده اند زانوها
نوک زده پستان
درد ،
استخوان می خراشد
پشت شیشه جانوری می خواند..
نیم چرخی و به بالشی تکیه داد
پنجره..
پانزده دقیقه ،، و به اولین داروخانه می رسی
- ساق هایم را می تراشی؟
ساقه های نازک ِ مویی ام
برای تو آورده ام
لا.. لا لا لا...
جانور
می خواند
شش دقیقه، داروخانه.. تا خانه؟
تاریک روشن ِ اتاق
به سختی راه اش را تا تخت پیدا کرد
آرام ،
فرو افتاد
چراغ های گردن دراز
نور زرد ِ اتوبان
به صندلی عقب
تو از درد به خودت می پیچی
داری از درد به خودت می پیچی
آن سو تر
صد متر آن طرف تر
آب
بیا بالا
الان است که پل را جمع کنند پری
از من جز بوق زدن چه کاری برمی آمد؟
آژیرهاند که همیشه بی موقع می رسند
له می شوی..
کلیه نبود
تخمدان
چه لذیذ دردی!
عفونت چربی های احشایی
تنگی ِ مغز
قد ِ بیمار از نوک بینی تا مقعد با متر نواری اندازه گیری شد
برشی طولی به روی خط وسط شکمی
و چربی های اطراف کلیه ، چربی های اطراف تخمدان و رحم
و بافت چربی اطراف مجرای روده
که به صورت طولی همراه با عروق خونی از سراسر بدن جدا شد
چربی ها پس از جداسازی بلافاصله با ترازوی دیجیتالی وزن شدند
پُر کردند..
احشا
سپس پوست بخیه خورد و
جنازه در جای گرم قرار گرفت تا به هوش بیاید
کسی مامور دنبال بازی با غضروف ها و جمع کردن ِ مفاصل ِ بازیگوش
کسی مامور چشیدن وکشیدن ِ لکه های سفید ِ زبان ِ بزرگ و کوچک از حلق بود
پَری! دست و پا نزن ، پُری!
شهرها پُر ات
نفس ها..هواها
آدم ها
ببین :
لب درآوردی..
هیچ کس از آن روی آب نیامده است
آب ، آب نیست
آب که نیست
خون ات ست
خونه ات
پری پری پری
بی قرار ِ من پری!
توی شیشه ، چروک ها ،،کف دست هام
حتی اگر تا ابد بسته بمانند
نق نزن
بوی پوست گرفتی پری ِ من
یک پا
دو باله
آب..
آب...
باله های لزج ِ آبی
قدم می شمرد
پری
قول داده ام که پرزها را نگه دارم
داده بودم
سوختند..
پری
یک باله
دو پا
پرز پرز پرز
هواها
ها
آلوی شهریور
قدم های سرخوش اش را می خورد
پری ِ خاکی
دو باله
یک پا
بتراشم ساق هایت را...
"مردم می دوند و از هم جلو می زنند سگی پارس می کند.
چه آرامشی : سگ. "
(ریلکه - دفترهای مالده لائوریس بریگه)
جسد را به آب گرم و شراب شستند
مردی که هفت انگشت داشت
پاهایی نوک تیز
و احتمالن
گندیده ی احشا
من خواب ِ خون می دیدم که چکه می کرد دماغ ام
خواب ِ مهره های سیاه
می خندیدیم از درد
کسی
به تجاوز
قلقلک ام می داد
ها ها !
آدم از خون خودش هیچ نمی داند
آن مفردهای غایب بی شمار..
(مرا به
خودت بچسبان)
پدرم دردانه ام کرده
پیراهنی شکیل که قوز گردن ام بپوشاند
که یادم بماند چرا از مردم بترسم
از دست های بزرگ شان
رهگذرها..
سلام کن
سلام
همه شان
مفردهای غایب بی شمار..
به
خودت بچسبان ام .. امن ِ من!
مرا
به خودت بچسبان
کدام سوراخ بخزم که نباشی؟
زهر ِ خواستنی ِ خواستن ات
باریک ِ انگشت ها
کجا؟
کی تجاوزم کردی؟
کی تجاوزم می کنی؟
بازی کجاست..
تمام ِاین
سال ها را شاشیده ام به چهارگوش ِ لانه ام
قلمرو ِ مرطوب ام
پناه ِ ملافه هام
چرا بیرون ام
می کشی؟
لباس هام..
به خودت می چسبانی ام ..
چرا؟
می خواستم بگویم : " آ "
" آ "
" خ "
بگویم "خوشبختی" دارد خواستن ات
ضجه دارد
ترس دارد
سفته شده رگ هام
مفاصل ام
لا به لا
- کیسه های کوچک ِ کافور -
ترکیدن شان
بین ِ دندان هات ..
می توانستم بمیرم
بخوابم ،
عمیق
جان بدم
بین بازوهات
بازوهای محکم ات
یکی از همان صبح های زود که فرار می کردم
چاقوی کوچک ناخن گیری ام
خون ام
خون ِ من !
-آدم از خون خودش هیچ نمی داند-
به خودت ،،
مرا ..
همه چیز خوب است
خوب
همه چیز.. و ترسناک تر چیست؟
ترسناک تر از آرامش ساکت ِ دست هات
تن ات :
زخمی،
که نخواهم کند .
آب ِ گرمی که به رگ هام
می ریزیبه
خودم بچسبان ام
بدوز ام
پاره
کن
"
آ "
" آ "
تا کی می مکی آب ِ تلخ ِ چشم هایم را..
آدم از خون خودش ،،
می هراسد
آ..
آن لکه های قرمز ِ بی شمار