"اندکی سرگین سگ در آستین
خلق را بشکافت و آمد با حنین
گفت من رنجش همی دانم زچیست
چون سبب دانی دوا کردن جلیست
سر به گوشش برد همچون رازگو
پس نهاد آن چرک بر بینی او" 

"مولوی / دفتر چهارم 

بخش یازده- قصه ی آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد"


از ساعت شروع شد. تیک تیکِ ترسناکِ صداش و آن دنــــگ های دیوانه که یک باره از جا می کندَم.خواب دیدم معلم سرخانه داشتم. و روی لباس ام آمد.. جبر می خواندم؟ جبر همان اقتصاد است؟ جلد اش لوزی. گفت : ریدم به لباست. نگاه کردم ؛ ریده بود. عذر خواست؟ دستمال اش دادم بمالد به لخته های خون که از دهان اش،،

 و از خواب پریدم..
.

پاها
از پا ها شروع شد. ریشه های سوخته ام. دانه های زخم. بی شمار.. بی شمار..یک روزه زیبا شدند این طور
سرخ بودند و سوزناک. رویه های زرشکی بستند..
کندنی!
خواستم شان
و چرک آمد ؛ شروع شد از پاها .
نرم می شد زانوهام. غلیظ  و سفید. گاهی فتیله ،.. خودش را می مالید به آدم ها، سگ ها ، لباس ها ،  بچه ها و 
مرد ها. درخت ها؛  پوسته هاشان.

نگاه اش می کردم که می خزید.. سهمِ خودش را می خواست از آن خوشبختیِ  دور؟ یا آن ها را سهم می داد از این اندک بینیِ مسموم؟
سرگیجه داشت چرک
با لباس خواب صورتی رنگِ پاره و
پچ پچِ صداش
که می خشکاند.

معده ام تابید..
.

پشتِ پنجره ، زوزه بود و باد
گردِ زرد رنگِ سرو ،    
می ریخت به حیاط

کبره می بست چرک
 به دیواره ها