دست هایت مرا می جوند...
دافنه
نامی ست که من بر او گذاشته ام
نمی دانم امشب کجای داستان به خواب رفت
حواس ام پرت ِ حشرات ریزی بود که نوک پستان هایش را گاز می گرفتند
و سعی می کردم واژه ها را محکم تر ادا کنم
آخرین واژه ، آخرین حشره را فوت کرد
و من با صدای ناله مانند ِ دافنه به خود آمدم
که چشم هایش در داستان دیگری خواب رفته بود
و نام فاسق اش را تکرار می کرد...
حشره ای ، خود را بالا کشید
و صدای زوزه مانند ،
خاموش شد.
.
باید لبخند می زدم