نه روز و نه شب

  شهر

  به هیچ چیز نمی ماند

  شب از نوک کوه

 بر فراز شهر پرواز می کند

 سیاهی

 قطره قطره بر چشمهایم می چکد...

 

   پشت شمشادها

  دو نفر در آغوش هم می خزند.

  صدای تیر میاید ،،

  آن سوی خیابان

  سگ های ولگرد را می کشند

 

  پشت شمشادها

 کسی خوابیده است؟

 کسی  عشق بازی می کند؟

 کسی آواز می خواند؟

 کسی روده های متورم اش را تخلیه می کند؟

 

 پشت شمشادها

 شاید

 یک نفر

 انتظار تو را می کشد...