به همبازی کودکی هایم
مرد هم خون ام
رضا
مرد هم خون ام
رضا
چراغ ها خاموش شدند ؟
یا چشمان ِ من ،
سیاه ...
این جا تاریک است
تاریک و
آرام.
تو خوابیده ای
سنگین تر از همیشه
و آن ها زیر ِ پوست ِ من آرامش تزریق می کنند...
خسته تر از من بودی
می دانم
کاش پشت پلک هایت هیچ چیز نباشد رضا
چیزی شبیه به خاطره ی مبهمی که ما بودیم
که دیگرمجبور نباشی بجنگی
ببازی
بخندی و
بمیری
کاش در چهره ی قهرآلود جنازه ات تمام شده باشی.
حل شده باشی
مثل ِ ده ها قرص ِ کوچک ِ سفید
در یک لیوان
آب
دلتنگِ هیچ چیز نیستی
دلتنگ ِ هیچ چیز ،، نمی شوم
خسته تر از منی
می دانم.