این  خیابان باریک وپر همهمه را می شناسم

  او علاقه ای نداشت با من اینجا قدم بزند

  اما من ...

  - گویا روح من دوباره رفته است هوا خوری!- 

  اینجاست

  آن بن بست عجیب نسبتا مربع شکل همینجاست

  با خانه های آجری غریب و سرخ رنگ اش

 پلاک ۳

  واحد ۵

  انگار همه چیز مسخ شده...

  - لطفا به روح من بگویید برگردد-

  چه تاریک است...

  نور سرخ رنگ بالای سرش شروع به چرخیدن می کند

  بدنم را بی اختیار به صندلی فشار می دهم

  حسی شبیه به ترس عضلاتم را منقبض می کند.

  - گفتم لطفا به روح من بگویید برگردد-

  کسی پشت در راه می رود

  گرمای حضورش را احساس می کنم

  از راهروی تاریک آهسته می گذرد

  صدای پایش را دنبال می کنم که از آن دو پله بالا می رود

  و در آشپزخانه را آهسته پشت سرش می بندد

  او آن بیرون است،

  پیرزن ساکت

  که حتی نفس کشیدنش هم بی صداست

  و هیچ دری را بی اجازه باز نمی کند

  - به

   روح

   آواره ی

   من

  بگویید بـــرگـــــردد-

  نور سرخ رنگ خاموش شده

  چشم هایم را باز می کنم.

  چیزی درونم را چنگ می زند

  عشق؟ شهوت؟؟ یا ترس از تنهایی؟؟؟

  نمی دانم...

  کلمات کاری جز گمراه کردن نمی دانند

  همیشه گیجم می کنند.

  نامش مهم نیست،

  ناخن های سرخ رنگش را زیر پوستم حس میکنم،

  نفس نفس می زنم...

  - به اون روح بی پدر من بگویید بــــــــرگـــــــــــــــــــردددددد-

  کوچه ی بن بست تاریک است

  و خانه های پیر آجری،

 از وحشت سرخ رنگشان کاسته شده

  گفته بودم تو انقدر تلخی که جذابی!؟

  مثل آن جوراب کوچک سیاه ، که انقدر زشت بود که زیبا بود!

  سکس اصولا برای بیمارهای سادیسمی خوب نیست

  تنها به این خاطر پالتویم را از تن در نمی آورم

  فقط یک لیوان آب یخ لطفا،،، و دیگر هیچ...

 

 - اگر روح ابله مرا دیدید

  بهش بگویید هر گوری که دلش می خواهد برود

  سرخ ها ، دیگر صورتی چرک و ملسی شده اند

  و ذهن من

  پایش راهماهنگ با  تیک تاک ساعت، آهسته  تکان می دهد

  و کنار عطرهای نیمه خالی جلوی آینه،

 با هر خمیازه

 کمی  خاک می خورد-

 

  راستی،،

   گفته بودم آن بن بست راه ماشین رو نداشت؟...