به خانه برگشته ام
و حتی به یک
لب خند
نخواهم شان داد...
بعد از تو
با مردی می ریزم
که وقتی خورشید می افتد
از کوچه ی اریب سرازیر می شود
تیتر روزنامه ها را با عینک سیاهش می خواند
شیر می خرد
و روی اولین نیمکت خالی می نشیند
سیگاری آتش می زند .
و مرا نگاه می کند
که آلوچه می خورم
و با چتری های نامرتب که چشم هایم را پوشانده ست،
دختربچه ی مادر گم کرده ی کوری را می مانم .
مردی
که دهان خیس و مکنده اش
طرح دوری از لب های توست.
اعتراف می کنم:
برایم خیار نبود
تنها وقتی که بوی عطر می داد
یک مرد معمولی ، مثل همه
راه می رفت
حرف می زد
روزنامه می خواند
تنها وقتی جدی می شد
لب هایش شباهت دوری به لب های تو پیدا می کرد.
زن اش را دوست داشت
غذا را هم
واصرار داشت که بگوید قابل مقایسه نیستند.
اصرار داشت بگوید :
دیوانه ی من است!
خوردن اما ، رفع تکلیفی لذت بخش است
در دل می گفتم :
معاشقه ، رفع تکلیفی لذت بخش تر است!
فرق اش به چیست؟
هفته ی دیگر برادرم می میرد.
سی ام تیرماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت
قبل از نیمه شب،
قرص ها را خواهد خورد.
به خانه که می آید ، پدر هنوز بیدار است.
کمی منگ است
چرخی میان سریال های مزخرف تلویزیون می زند
سیگاری می کشد
سمت آشپزخانه می رود
برای آخرین بار از صدای ریخته شدن آب در لیوان لذت می برد
و بطری را
روی میز جا خواهد گذاشت...
حدود شش صبح
مرا کابوس های شبانه چون ضربه های محکم یک هم آغوشی وحشیانه ،
به اطراف پرت می کند
که جان می دهد... آن قدر آرام
که تا یازده و پنج دقیقه ی ظهر فردا
هیچ کس نمی فهمد که مرده است
و تا عصر
تا خود عصر لعنتی
به چشم های ما زل خواهد زد
که بوی تند تعفن جنازه اش
با آن چهره ی قهر آلود
در ذهن همه بماند...
و او این جا نیست..
مرد چسبناک ِ من!
موز ِ کت شلوار پوش
در سفرخواهد بود.
بگو
بگو که لوس ترین ِ خانه ام هنوز
و با تمام مردان دلباخته و دوستان داشته و نداشته ام
تنهایی
هنوز استخوان هایم را می جود
و بغض ام در گلو شکست که بگویم
دیم ، رفت...
با تمام عینک هایش
سامسونت باریک و
دامن سیاهش
و مرا به اتاقی با دیوارهای قرمز و
آشپزخانه ای با غذای همیشه گرم
فروخت!
چند ماه بیشتر دوام نیاوردم
و تنها به این خاطر به خانه برگشته ام.
امسال
سی ام تیرماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت
در که باز می شود
زنی تکیه بر دیوار تو زده است
ته سیگارهایت
مچاله و سرخوش
رد ِ قرمز لب هایش را مزه مزه می کنند
و چای شیرین ات را
چون تو بی صدا هم می زند
می بینی ؟
برگشته ام.
از لیوانی که تو از آن آب خوردی ،
آب می خورم
و در اتاقی که هر شب در آن جان دادی
نفس می کشم
مردی را می بوسم
که لب های تو را دارد
و صدایت که می زنم
جواب می دهد
داغ دار ِ مردی که خون من بود
میان دست های بی رنگ مردی که برایم مرده است
خواهم ایستاد
بر خاکی که
مرد ِ هم خون ام است.