من

  صبح آفتابی یک روز جمعه

  آن ساعت دیواری زردرنگ را

  که هر روز به چشم های خواب آلودم

  یازده و پنج دقیقه را نشان می دهد

  جر خواهم داد.

  و با تیر کمان سبزم

  چشم تمام کلاغ های سیاه ولگرد را کور خواهم کرد

  تا یک شب برفی که آسمان سرخ است،

  دوباره آن کلاغ پیر قرمز رنگ

  پشت پنجره ام بنشیند

  و عاشقانه هایش را،

  برای چشم هایم بخواند...