من لابه لای ملافه های سفید ام
نازک ِ ترسیده!
با مشت های گره کرده ات.
کمر به قتل ِ که بسته ای؟
کوچک ِ زنانه!
با آن قرص های ال دی و اچ دی
من بین این دیوارهای بنفش ام
پشت پرده ی قرمزی که به دیوار میخ شده است
تمام روز را
در پیله ی ملافه های سپید می مانم
نور،،
چشم هایم را می درد..
گربه ی سیاه ام هر صبح
خواب ِ چشم هایم را می لیسد
زن ِ نگران ، برایم چای می ریزد
و چشم هایش ، مریض وار
روی مویرگ های نازک و آبی رنگ می چرخند
من اما دوست شان دارم که زیر ِ چشم هایم دویده اند و زیبایند!
تو چه طور؟
عروسک ِ خاموش!
سخنگو نیستی چرا؟
چشم هایت
جز آن که چیزی در من برویانند
دردناک و گرم
چیز دیگری نمی دانند؟
این دیوارها هم مثل تو ساکت اند
آن قدر با من به صدای جیرجیر کولرهای آبی گوش داده اند
که بوی نا گرفته اند
تو که می آیی
گردن شفاف و کشیده ات را بو می کشند و
چرت شان پاره می شود
دیوارها دیوانه ی تواند!
می دانی؟
چیزی بگو!
نازک ِ نمور
عاشق آنم که حنجره ات را بین دو انگشت بمالم
حاضرم حتی برایت این پرده های قرمز را از دیوار بکنم
.
نزدیک تر بیا..
من لابه لای ملافه های سفید ام