ترک های روشن

پشت به بوم خیس نشسته ام و انگور می خورم
دانه های صورتی رنگ را بین دندان هایم می ترکانم
و به جایی که نمی دانم کجاست خیره مانده ام
آواز می خوانی،،،
موهایم را لمس می کنی...
این جا نیستم...
از من فقط پرواز پرنده ی نام ام مانده است و
تفاله ای ،
که به تو نه نمی گوید.
تو که می روی همه چیز روال کند خود را دنبال می کند
عقربه ها ،حشرات جهنده ای می شوند که سرگیجه ام را خواب می دهند
و رادیو ، خس خس کنان
دود شهر را سرفه می کند
و من گاهی تمام روز به حالت ترسناک دست هایم فکر می کنم
به رگ های بنفش رنگی که بر شقیقه ام خشکیده اند و
حتی وسوسه ی فرار از تو هم دیگر گرم شان نمی کند
و رنگ های فاسد
که خیس و چسبناک ،، به بوم سفید می مالم...
صبح ها خوب ام
ظهرها تخمیر می شوم
و شب ها
سرمای ساکت زمین را دوست دارم و زل زدن به نقطه ای
که دیم* است
- در روشن ترین قسمت خانه -
و چیزی می گوید...
* آدم است. با من زندگی می کند.