mandragora
یائسه
عریان افتاده ،،
روی تخت
عریان افتاده ،،
روی تخت
باور هیچ کس نبود که ویارش گیاه باشد
برگ
برگ
علف...
آن ها را بو می کشید
ساعت ها و ساعت ها
می مکید...
شته های سبز،
هلالی پره های بینی را لیز می خوردند و
پاهای کوچک شان را
بر لب هایش می جنباندند
.
.
عریان افتاده و پاهای کوچک سبز
بالای لب
قطره های ریز عرق را پاک می کنند
.
جای نگرانی نیست
مرد هم بوی گیاه می داد گاه...
حیف !
نجویده ،
بلعیدی اش
یک سرفه...و آرام
شل کن خودت را
یک لخته
چند قطره خونابه ،روی روزنامه ها
و تمام.
.
.
.
.
.
می بینی اش در من اما ؟
که هنوز
لای ناله های در ، گیر کرده است
بین گربه توله های خیس
که از زوزه ی پنجره بیرون افتادند
توی کیسه های سیاه
دست های چسبناک اش به تو رفته است
مرد ِ آبان!
پاهای چرخ شده اش ،،
به من
مک می زند
مهر ِ گیاه