روزهای سرد
شبیه یکدیگرند

قحبه ای در سکوت یخ زده شان آواز می خواند

و قدیسی به برگ های سرما زده شان می شاشد

چسبیده ام به بازوی مردی بدون ِ دست
که تو را پیدا می کنم،

از دست دوم فروشی های انقلاب!
رعشه ای در رگ هایت،
مثل آب سرد زیر پوست
انقباضی دردناک ، میان وحشی عضلات..
می بینی عشق من؟

پروستات ، غایت پرستش است

و من

زمین نیستم

زن ام

وگهگاه لذتم را میان قسط وسرگیجه و اپلیکاتور گم می کنم

یادم بیانداز
پاک نکنم
جای چسب یادداشت های عاشقانه ی بدخط ات را بر درو دیوار

یادم بیانداز
زیر پتوی سنگین ِ دونفره مان

- که به آوار می ماند-
سوراخی برای نفس کشیدن پیدا کنم

ولابه لای این همه روزمرگی دوباره کشف ات کنم

در
آشپزخانه ،، اتاق خواب
وقتی وسط مقاله های نیمه تمام ،

ایستاده ناهار سردت را می خوری

و لبخند می زنی

از پشت لیوان آب

تو
غنیمت روزهای خوبی

یادگاری از غزل و غریزه وغسالخانه

که انتهای حیاط ، زیر نورمهتابی های سفید

بنان می خوانی

همراه کلاغ ها و
کاج های سیاه