آن ها شاد بودند
  با قاشق ها  و
  چنگال ها  و
  دهان های پرشان ،
  که برنج و خاطره بیرون می انداخت.

  من اما با ماهی های نیم خورده حرف می زدم،
  که چشم های ازحدقه درآمده شان
  به موجوداتی چرب و جونده  وا مانده  بود؛
  و هیچ کس حاضر نبود
  نگاه ِ رقت انگیزشان را بخورد...