سیزده
آن ها شاد بودند
با قاشق ها و
چنگال ها و
دهان های پرشان ،
که برنج و خاطره بیرون می انداخت.
با قاشق ها و
چنگال ها و
دهان های پرشان ،
که برنج و خاطره بیرون می انداخت.
من اما با ماهی های نیم خورده حرف می زدم،
که چشم های ازحدقه درآمده شان
به موجوداتی چرب و جونده وا مانده بود؛
و هیچ کس حاضر نبود
نگاه ِ رقت انگیزشان را بخورد...