اتوبوس ِ ساعت پنج
کجای دنیایی؟
رگ نازک ِ وسواسی!
به بازوی کدام حشره ، شقیقه های گرم ات را چسبانده ای
و چشم های روشن ات را
به آن همیشه نامعلوم
- که تنها من می دانم اش-
دوخته ای..
زیبا !
هنوز صبح ها با گرگ های سرماخورده ی گردن ات حرف می زنی؟
با لاله ی گوش راست ات که وقتی بیدار می شوی ، دردناک ست
و سرمای پوست ات،
آن لایه ی رنگ پریده و هراس ناک
که احشایت را از من می ربود..
زن ِ لیز ِ من!
اتوبوس ساعت ِ پنج
تو را با یقه ی قرمزی که روی شنل سیاه ات انداخته ای
و غربتی که بوی تن ات شده
با خود می برد..
چراغ های آبی را دوست نداری
صندلی های برعکس را نه
نگاه ات به عقب می رود
نگاه نمی کنی..
و من برای چشم های بسته ات آواز می خوانم
برای لب های نیمه باز و
بوی تن ات
که بوی تن ام شده ..
زن ِ زهر آگین ام!