تجاوز در پایین آمدن دوربین از صدای برهنهی چاق بر نور توی کوچه آغاز شد...
گاهی به سراغم می آید
سینه های کال ام ،
- بعد از این بلوغ بیست و اندی ساله -
زیر لباسی چهارخانه نوک زدنند و دردناک اند
و پیرمرد
وقیح و نفرت انگیز
در دهانم زبان می چرخاند و
بزاق ِ لزج اش را می ریزد...
سیزده سالگی
مرا از خانه ی کودکی هایم کندند
با کتاب ها و
گربه ها و
شب پره هایی
که دست را قلقلک می دادند...
می توانستم تمام روز را زیر داربست بمانم
برگ های تاک و
تاب آبی رنگ
شب اما غلیظ بود و گس
ورم ِ گلوگاه اش انگار برای تمام دنیا جا داشت
پله هایش،
می بلعید
می لیسید و
قطره..قطره ..قطره ..
-قطره های طلایی رنگ ترس-
من از اولین دلداده ام به خود شاشیدم!
که چون کرم چاقی سر از قلعه ی سیمانی اش درآورده بود
و با چشم های زرد اش مرا می پایید
و سال ها
روی دایره ادرارم جا ماندم
روی سیزده سالگی
آن تب زرد و
نوارهای کشی و
درد پستان
می دانم
نخراشیدگی اندامه ها
می رماندت عزیزم
می خواهی بلیسی،
مایه ی خیس بیزاری آور را که به پوستم چسبیده
ترسی،
که به چشم هایم.
صدایت را می شناسم
بازوهایت ،،
زبری ِ زبان ات را، نه
مرا می بوسی و
لبخندی گشاد
چروک ها را بــاز می کند از هم
لب هایی که ندارد را
خیس می کند
پیرمرد.
دو غده ی کال ، زیر پوست ام
دست هایت، باریک و کشیده ...
نشت می کند آبی زرد.
کنار پایم ،
خرگوشی می لرزد.
لال می شوم و
مرضی مسری
انگشت هایت را ورم می دهد.
سینه های کال ام ،
- بعد از این بلوغ بیست و اندی ساله -
زیر لباسی چهارخانه نوک زدنند و دردناک اند
و پیرمرد
وقیح و نفرت انگیز
در دهانم زبان می چرخاند و
بزاق ِ لزج اش را می ریزد...
به دوست خیالی ام ، امیر
که سال هاست به ناکجا آباد فرستادم اش
سیزده سالگی
مرا از خانه ی کودکی هایم کندند
با کتاب ها و
گربه ها و
شب پره هایی
که دست را قلقلک می دادند...
می توانستم تمام روز را زیر داربست بمانم
برگ های تاک و
تاب آبی رنگ
شب اما غلیظ بود و گس
ورم ِ گلوگاه اش انگار برای تمام دنیا جا داشت
پله هایش،
می بلعید
می لیسید و
قطره..قطره ..قطره ..
-قطره های طلایی رنگ ترس-
من از اولین دلداده ام به خود شاشیدم!
که چون کرم چاقی سر از قلعه ی سیمانی اش درآورده بود
و با چشم های زرد اش مرا می پایید
و سال ها
روی دایره ادرارم جا ماندم
روی سیزده سالگی
آن تب زرد و
نوارهای کشی و
درد پستان
می دانم
نخراشیدگی اندامه ها
می رماندت عزیزم
می خواهی بلیسی،
مایه ی خیس بیزاری آور را که به پوستم چسبیده
ترسی،
که به چشم هایم.
صدایت را می شناسم
بازوهایت ،،
زبری ِ زبان ات را، نه
مرا می بوسی و
لبخندی گشاد
چروک ها را بــاز می کند از هم
لب هایی که ندارد را
خیس می کند
پیرمرد.
دو غده ی کال ، زیر پوست ام
دست هایت، باریک و کشیده ...
نشت می کند آبی زرد.
کنار پایم ،
خرگوشی می لرزد.
لال می شوم و
مرضی مسری
انگشت هایت را ورم می دهد.