موبایلم بوی زیتون گندیده می دهد.ساعت ۶ زنگ می زند.خفه اش می کنم.می چرخم.غلت می زنم.می چرخم.فکر می کنم. فکر می کنم.آشفته ام.بلند می شوم.در را قفل می کنم.می خوابم. فکر می کنم. فکر می کنم.فکر مرا می کند. فکر مرا می کند.ساعت ۷:۱۵ است.بلند می شوم.حس بدی دارم.مخلوطی از تهوع و نفرت و بی حوصلگی و انزجار...نه، افتضاح تر.خیلی افتضاح تر.انگار اسید معده ام بالا می زند.در را باز می کنم.مسواک می زنم.حوله ام را بر می دارم.با لباس خواب می روم زیر دوش.گوشه ی حمام پیرزن ایستاده.لخت است.قوزی .نمی دانم آنها که ازش آویزان است پوست است یا چربی.پشتش به من است. می شاشد.می شاشد...

آب...آب سرد...سرد. سرد...پیرزن را محو می کند.و حتی سایه اش را.و حتی زمین و دیوارهای شاشی را.و حتی لباس خواب من را.وهمه ی حس های بد را...  عریانم.

جدیدا یاد گرفتم حوله ام را این مدلی ببندم دور سرم.خیلی هیجان انگیز است. "دیم،،خوابی؟؟". دیم، چقدر روزهایی که تو بیدارم نمی کنی بد است. دیم،،،من ته حلقم بغض دارم .پس چرا می خندم؟ من بی شرفم دیم.قرار بود تابلویت را اولین شب پاییزی تمام کنم. ولی دیم،روزها هنوز مثل تابستان تهوع آورند.آسمان ترشیده.نمی خواهد ببارد دیم. نمی بارد...

دیم . تورو خدا بلند شو. من گریه دارم...دیم...