پشت پنجره ام حسن کچل تنبک می زند

  و من ، با چنگال موهایم را شانه می کنم

  اینجا شبها همه چیز سیاه است

  حسن کچل از وقتی مرا دیده موهایش درد می کند

  و هرشب نان و یخ می خورد.

  .

  حسن کچل آن پایین چه غلطی می کنی؟

  مگر نمی دانی که آن هشت پا به جای گرفتن صدایم ، اشتباهی گوش هایم را کر کرده

  پاشو جای تنبک زدن ، از دیوار بکش بالا و مرا ببوس

  الان خورشید غروب می کند و سر و کله ی شاهزاده پیدا می شود.

  کچل جان کاش می دانستی که عشق را نباید گدایی کرد

  باید دزدید...

  غارت کرد...