من ،،

  با حجم کوچکم ،،

  این گوشه ام...

  من ،،

  با تمام حجم کوچکم ،،

  یک دنیای کوچکم.

  دنیایی :

  زاییده ی دنیایی دیگر و دنیاها و دنیاهــــــــا...

  و نیز دنیایی :

  زاینده ی دنیایی دیگر و دنیاها و دنیاهــــــــا...

 

  درونم ، چندین دخترک قلم به دست می نویسند؟؟

  درونم ، چندین مرد  عاشق پیشه با تمام حجم کوچکشان دل باخته اند؟؟

  درونم ،، چندین زن و مرد در هم می آمیزند؟؟؟؟

 

  حجم کوچک من خوشحال است.

  حجم کوچک من درد می کشد.

  حجم کوچک من عاشق می شود.

  حجم کوچک من می گرید.

  حجم کوچک من به حجم کوچکش می اندیشد.

  حجم کوچک من ،گهگاه خیال پردازی هم می کند.

  در ذهن بن بست اش

  باغ ها با درختان انبوه و رودهای پر آب،،

  و حوریان بکر می روید!

  و خدایی ، که بخشنده و مهربان است

  و قادر و بزرگ و حکیم و کریم و عادل...وهر چه صفت خوب

  - و البته کمی هم بیکار!-

  ذهن حقیر من ،

  در باغ ها می چرخد و می خورد و می خوابد و با حوریان می آمیزد و...

  هرگز نمی میرد!

  پس تا نا معلوم می چرخد و می خورد و می کند و لذت می برد.

  می چرخد و می خورد و می کند و لذت می برد...

  می چرخد و می خورد و می کند و لذت می برد...

 

  به یاد تامی افتادم.

  - آن حشره ی نحیف سبزرنگ -

  که یک روز آهسته در گوش من گفت :

  - من برگزیده شده ام تا دنیا را نجات دهم!

 

  غمم می گیرد...

 

  تامی ، تامی کوچک ،،

  به من ایمان می آوری ؟

  من یک معجزه ام!

  ناخن هایم بلند می شود ،، موهایم رشد می کند ،،

  و کف دستانم خط دارد.

  تامی ، کف بینی می دانی ؟

  کف دستان من پر از خط های کوچک پاره پاره است...

  طالع ام را می گویی تامی؟

  تامی !  ،   می دانی من خدا هستم!؟

  شاید من ترا برگزیده ام!

  من خالق ام تامی.

  کافیست قلمی به دست بگیرم، تا یک جهان پرهیاهو بسازم.

  من حتی می توانم خدای دیگری ، همچون خودم خلق کنم

  تنها کافیست جفتم را پیدا کنم

  و خدایان کوچک و بزرگ پس بیندازم

  می توانم به خدایان مخلوق ام ، شیر دهم

  چون سگ ماده ای که به توله هایش!

  و آنها بزرگ می شوند تامی ، باور می کنی!؟

  آنها جان می گیرند و نفس می کشند و بالغ می شوند

  ناخن هاشان بلند می شود

  موهاشان رشد می کند

  اما کف دست هاشان شاید ، به جای خط های تکه پاره

  خطی ممتد و طولانی بیفتد،،،

    شاید...

 

 

  چقدر این سطور غمگین اند...

  حیف تامی ، حیف که نمی فهمی...

  تامی کوچک برگزیده!

  شاید اگر طعم گس این سطور را می فهمیدی

  می ستودمت...مثل یک خدای کوچک و نحیف سبزرنگ!

  این حرف ها را رها کن،

  من گرسنه ام...

  بیا برویم سیب سبز بخوریم،،

  باشد تامی؟