چراغ های گردن دراز با نگاه های گذرا، یک به یک سلام میدهند و خداحافظی میکنند

 و آن پاره آهن های کوچک و شیطان،، با چشمهای براق و پرنورشان

 با  اتاقک فلزی بزرگ ما دنبال بازی میکنند!

 

 اینجا :

 در صندلی وارونه یکی مانده به آخر اتوبوس ،،، دنیا به عقب میرود!

 و نسیم که عطر نمناک شب را به پیراهن نازکش زده ،

 سرخوشانه از پنجره ای به پنجره ی دیگر پرواز میکند.

 

 

 

  من چقدر دلم بستنی یخی میخواهد...