در ساعت یک و یک دقیقه
در ساعت یک و یک دقیقه
راس ِ ساعتِ یک و یک دقیقه ی بامداد
یک قارچ سفید در بشقاب حلقه حلقه می شود.
در ساعت یک و یک دقیقه
راس ِ ساعتِ یک و یک دقیقه ی بامداد
من ، قلم را برمی دارم.
دیم ، قهوه می نوشد.
و آقای غلامی به همراه عیال می خوابد.
در ساعت یک و یک دقیقه:
من نقاشی می کنم.
دیم تایپ می کند.
آقای غلامی عیال را می کند.
پیرزن خرخر می کند.
روانی پنجره ام را نگاه می کند.
خانم معلم برگه صحیح می کند.
مومن دعا می کند.
الاغ عرعر می کند.
بدری خانم پچ پچ می کند.
بچه لالا می کند.
حاج آقا غسل می کند.
احمد آقا باد معده اش را خالی می کند.
زن حامله استفراغ می کند.
و او ...
دیگر نیست تا مرا آرام کند.
پلک های لرزانم را ببندد،
و مرا که چون وصله ای ناجور به این هیاهو چسبیده ام ،،
جدا کند و ببرد...
ببرد
ببرد
ببرد
به عمق تاریکی ای که هیچکس در آن نفس نمی کشد.
من از این هیاهو نفرت دارم
من از پنجره و برگه و مومن و الاغ و خرخر و غسل و پچ پچ ، متنفرم
من از این شهر نفرت دارم
نه به خاطر دود و ازدحام و کرم و کثافت اش
تنها به این خاطر که او
لابه لای این جمعیت ، در تمام پیاده روها می لولد
تنها به این خاطر که تمام مردان بلند قد این شهر، شبیه اویند
تنها به این خاطر که او در این شهر نفس می کشد
راه می رود
می خوابد
می بیند
می دود
و چون سگی شکاری بو می کشد
در حیاط وخانه و آشپزخانه و حمام ،،،
دانشگاه و کافه و تاکسی و خیابان و کوچه های خلوت ،،،
و حتی در خواب ،
دنبال من است
پس مانده های روحم را می جود
پلک های لرزانم را می بندد
و مرا
چون وصله ای ناجور
روی یکی از شکاف های این شب تکه پاره ،
می دوزد.