دست هایم خسته اند
دکمه های پالتوی بلندم باز است
و شال سیاه رنگ ام در باد ، مثل موهای پوکوهانتس تاب می خورد
کمرم صاف است، و شانه هایم با هر قدم کمی تکان می خورد
همیشه می خرامم گویا ، بی آنکه بدانم
در کوچه برف نیست ، باران هم حتی
خورشید خودش را جر می دهد انقدر می تابد
لب های آسفالت خیابان از گرما ترک برداشته
و من ،، انگار تشنه ام
چون آب می خواهم... آب می خواهم...
دکمه های پالتوی بلندم باز است.
پالتوی بلندم مثل جارویی به زمین کشیده می شود
سرم پایین است ، چشم هایم بالا
آدامس بادکنکی ام را بــــــــــــــــــــــــاد می کنم،،
و تقی می ترکانم
دست هایم خسته اند
بوم،،جعبه رنگ،،کوله،،دوربین،،سه پایه...
راه چاره ای اندیشیده ام :
بوم ام را،
با سنجاق قفلی به پشت پالتوی بلندم که دنبالم روی زمین کشیده می شود وصل کرده ام
و جعبه رنگ و کوله و سه پایه را رویش گذاشته ام.
دوربین هم به گردن ام آویزان است
از دریچه اش پاهای مردم را نگاه می کنم.
آن پسر چه مرگ اش است؟
چنان می خندد که گویی ، الان است که پاره شود.
از دریچه ی دوربین پاهایش را نگاه می کنم :
کتانی های گرد اش خنگ اند
با بندهای خردلی ( که شاید زمانی زرد بوده اند)
آن زیر انگشت های پایش احتمالا کوتاه و خپل اند
داغ و دم کرده و ترشیده
رویم را برمی گردانم.
پسر همچنان دنباله ام را نگاه می کند و قهقهه می زند
سمت اش می روم ،،،
کوله ام را در حلق اش می تپانم.
خفه می شود.
بالاخره مترو آمد.
دکمه های پالتوی بلندم باز است
و شال سیاه رنگ ام در باد،
مثل موهای پوکوهانتس تاب می خورد
خورشید جر خورده ، ولی باز هم می تابد
در کوچه برف نیست ، باران هم حتی...
سوار مترو می شوم
دست هایم خسته اند...