از پاییز خشک بیزارم، و از بوی عفن پرهای پرنده نیز
حقه خورده ایم.
شب ، پهنه ی تاریک آسمان نیست.
کلاغ سیاه بزرگی ست ، بالای سر
با برق چشمان قی دار ،
و پنجه های صیقلی چرک رنگ اش
که ستاره پنداشتیم.
این پهنه ی عظیم ،، عرش ندارد
تنها به این دلیل ، ما را به فرش اش چسبانده اند.
روزها و شب ها
احمق کفتران سپید و منحوس کلاغان سیاه
بر فراز سرمان پرواز می کنند.
بر سرمان می رینند ، می شاشند
و ما
چشم به راه
دهان ها را
گشوده ایم.
و شکر می گوییم.
شکر
شکر
شکر