او
پشت آن دیوارهای بلند و سیاه ،
- که تا عرش رفته اند -
منتظر من است
با همان نگاه گزنده و قدم های بزرگش...
می دانم...
عشق شفاف و سرخم را می بلعد
و مرا در جیب کوچک پیراهنش ، زندانی می کند
می هراسم...