ملافه ها سرخ اند

  سرخ...سرخ... سرخ...

  بوی خون می دهند

  من اما در رگ هایم آب دارم

  جاری و شفاف و سرد

  و از ورای پوست ،

  استخوان هایم پیداست.

  دیشب را محو و خواب مانند به یاد دارم

  ماه

  سپید و گس مزه ، چون قطره ای درشت در گلویم ریخته شد

  بدن رنگ پریده ام تکان خفیفی خورد

  و ناخن های  بنفش ام به ملافه های سپید چنگ انداخت

  بیهوش شدم

  و تکیه گاه خشک و چوبی

  روحم را

  مکید.

 

  من تفاله ای خشکیده بر یک تکیه گاه چوبی ام

  زنانگی ام را بر ناخن نقش زده ام

  و به تو داده ام ، تا بجوی و تف کنی

  بی هدف

  بی نام

  بی جنسیت

  هرشب  قطره ی خواب آور ماه را در چشمانم می چکانم

  لیوان آب را بالای سرم می گذارم

  و بدنم را به ملافه های تشنه می دهم

  صبحگاه

  ملافه ها سرخ اند

  و من خسته وخشکیده

  لیوان آب را سر می کشم

  تا رگ های خشکم  تازه شوند

 

  من حامله شده ام

  نه از یک عشق

  یا که، هوس

  و نه حتی تجاوز.

  من آبستن یک خود ارضایی جنون آمیزم.