از به تن کردن این لباس زیر گرم که  بر روی شوفاژ است

  همان قدر احساس لذت می کنم

  که از در آغوش تو بودن.

  .

  .

  .

  بازوهایت را دور کمرم قفل نکن

  کلیدی در کار نیست

  و من

  آن قدر لغزانم که از ترک یک سنگ هم فرو می ریزم

  .

  .

  .

  آغوشت

  تنها

  گرم بود.

  باقی،،،

  خیال پردازی های ذهن تنهای من

  که از سوز خشک و خاکستری خیابان می گریخت