من ، هم ، همین طور ...
در کنار من سایه ی زنی راه می رود
و من
به زمستان فکر می کنم و بازدم های بخار آلود ممنوع
و سیگار نیمه تمام که چون کرم افسرده ای از درون باغچه به من نگاه می کند.
در کنار من زنی سکوت می کند
و من
روانی وار لبهایم را تکان می دهم
گویی خودم را برای خودم مرور می کنم
می گویم...
می گویم...
آن قدر می گویم که حالت تهوع می گیرم
زن ساکت است
زن به سیگار خاموش کرم مانندش نگاه می کند
من به سایه ی مژه های زن
و استفراغ کلمات
.
.
.
سپید!
کاش قلمم پیدا شود ،
پیش از آنکه چهره ی بنفش رنگت لابه لای کاغذهای کاهی گم شود.
کاش لکه ی خاطراتی که برگرداندم ، روی میز نمانده باشد
کاش لبهای داغ و قهوه ای رنگ این کرم سفید دهانت را نمی بوسید...
sms ات را می خوانم ،
می گویی که به خانه رسیده ای
من اما هنــــــــــوز کلمات را اوغ می زنم
برای تویی که به کرم های سفید و زمستان و دود وبخار بازدم می اندیشی
و در جای خالی حفره ی چشمانت ،
چشمان من جا خوش کرده است.
من ،
هنوز صدای خش خورده ات را می شنوم
که در انحنای هر جمله
آهسته می گویی :
- من ،، هم ،، همین طور.