تیک تاک تیک تاک   تیک تاک تیک تاک

  دلهره ی صبحگاه های  دبستان

  به ساعت هفت و پنج دقیقه

  خاطره ای دور ، ذهنم را شیرین می کند...

 

  با او شروع شدم امروز.

  صدایش که درونم می پیچد

  تلخی گزنده ام بخار می شود.

  چون دود سیگار

  این بخار مسموم را فوت می کنم

  و حسی نا آشنا سردرگمم می کند

 

  آن سوی در

  صبحانه ی کوچکم انتظارم را می کشد

  و یادداشت دیم :

  نان ها کپک زدند!! مربایت را با کیک بخور

 

  روز آفتابی

  نور چشم هایم را می درد

  و سردی شب که هنوز روی سرامیک ها خوابیده ،

  خواب را از سرم می پراند

 

  دیم !

  این روزها ذهن آشفته ام سرگیجه گرفته است

  روحم انگار به جایی چرخ شده

  به یاد داری ؟ همیشه از چرخ خیاطی می ترسیدم!

  این صبحانه ی کوچک ، نیمی از خوشبختی من است.

  نیم دیگر اما مثل سایه ، رها و بی تاب است

  از من نمی گریزد

  و همیشه هست و هست و همراه است

  حتی وقتی نمی خواهمش.

  به من چسبیده،،

  اصلا جزیی از من است

  و این مرا بی تاب تر می کند دیم ، می فهمی؟؟

  او مرا تسخیر کرده

  درونم می خوابد ،می نشیند ،می نوازد ، می نویسد

  و عشق بازی می کند

  با روحم عشق بازی می کند دیم ،، حتی اگر من نخواهم.

  و روحم

  روحم دیگر مال من نیست

  دیگر درونم بند نمی شود

  به جایی  دوخته شده،،

  به آن سایه..

  او روحم را با خود می برد می برد می برد...

  اویی که همیشه به دنبال من می آید و می آید و می آید...

  و با آب دهانش – چون نخ بیرنگی –

  این مثلث را به اندامم می دوزد...

 

  می خواهم این خوشبختی سیال را با چای صبحگاه بمکم

  من می خواهم این سایه ی سنگین را که درونم است لمس کنم

  می خواهم فشارش دهم ، به دیوارش بکوبم ، ببوسمش

  و دندان هایم را در طعم گس مزه اش فرو کنم

  نمی توانم دیم ، نمـــــــی تـــــــوانـــــــــــــــــــم

  .

  .

  .

  مسخ شده ام...