خودم
کسی نیست
همه چیز بر وفق مراد است و هیچ چشم مزاحمی مرا نمی پاید
روی صندلی لم می دهم و
پاهایم را روی میز می گذارم
این خلا ساکن طعم یک روزخنک آفتابی دلچسب را دارد
با چای تلخم مزه مزه اش می کنم
بی کارم
از فرط خوشی و بی کاری
روی xenophobia 7 کلیک می کنم و
پنجره ای رو به خودم باز می کنم
خودم را بغل می کنم
چند لحظه بعد ،،،
خودم هم ،،
مرا بغل می کند.
جا می خورم
پاهایم را از روی میز پایین می آورم
و صاف می نشینم
هیچ چشمی اینجا نیست
جز آن چشم
چشم خودم
چشمی که من نمی بینمش
اما او
مرا می بیند
نگاهم را هم حتی ...
چشم سومی بین دو چشمم فرو رفته
به من زل زده... به من.
چشم های کودن و بزدل من روی دنیا می چرخد
و بریده بریده
آن چه را دیده برایش بازگو می کند
او اما به من زل زده
با لبخند همیشگی و محوش
بین دو چشمم را سوراخ کرده
و به مغز سرم چشم دوخته
ذهنم را می پاید
ذهنم را
می بیـند
.
.
.
پنجره را می بندم
.