سردِ خیس
هوا که سرد شد
صدای پرنده ها افتاد
پدر ِ خدا هیمه ها را تکه تکه کرد
و مادر ِ خدا این شال سپید را از پنبه ی ابرها
به دور گردنم تنید
زمان ، زمان ِ شامگاه های شاعرانه نیست
زمان ِ سرمای رقیق یک عشقبازی پر هیاهوست.
زمین ، زمان را می خورد
زمان گلوی زمین را قلقلک می دهد
و من
با سرفه ای
از این مجرای تونل مانند بیرون می جهم
چکه
چکه
خونْ گِل از روحم می چکد ،،
می چکد...
چک..
چک..
رگ هایم می خارد