در راه ،

توله های یک گوش دنبال ماشین می دویدند

و ستاره های کوچک سپید ،

روی برف پاک کن سرسره بازی می کردند.

ببین :

نفس عمیق لازم نیست که بفهمی هوا خوب است.

من ،

زندگی مزخرف ِ خواستنی ام را چلانده ام 

عصاره ی خوشرنگ ِ خون طعم اش را به ناخن  زدم 

که مثل آب نبات قرمز ِشفافی بمکی 

و شب و روز ،، خواب های رنگی ببینی..

تا دلت بخواهد اینجا دیوار هست

دووور  تـــــــا  دورم

پس نفس عمیق بکش و

شبیه واژه ی  آســوده  شو!

فکر کن :

می شود این وسط – درست همین وسط –

 نشست .  با جدیت تمام سرلاک خورد و فلسفه خواند

دلتنگ شد .. برای دیدنت پله ها را چهار تا یکی پرید

از شدت دلتنگی در سیم تلفن حل شد ؛

 با حنجره ات عشق بازی کرد 

و لذت ِ جنون وارِ فاصله را

لعنت فرستاد..

تو را در مرکز این مستطیل خالی خواباند

دست هایت را صلیب کرد و

اندام کشیده ات را

نقش زد... نقش زد...

پشت این دیوارها

در محفوظ ترین گوشه ی این مستطیل برهنه

 می شود به خود جمع شد

تو را  خواست

تو را

و  پرستید...

من رسیده ام

 وحشی ِ نگران من

رسیده ام

و ذهن آشفته ام، دیوارهای خونسرد وخاموش را تکان می دهد

رسیده ام و تکان ..

تکان می دهد...