نیمه شب یک چهارشنبه ی زمستانی

  زن

  کلید را در قفل می چرخاند

  باریکه ی نور از پس چکمه های بلندش روی زمین می خزد

  او آنجا خوابیده

  پس چراغی روشن نمی شود

  به اتاقش می رود

  تق  تق  تق

  سه قدم

  زمین خالی و سرد یاد آور می شود که دنیا چقدر بزرگ است

  چراغ را روشن می کند.

 

  باید برای این گوجه های وارفته فکری کرد

  همچنین این تخم مرغ ترک خورده.

  دو قدم تا آشپزخانه ی تاریک راه است :

  تق   تق

  پیاز خرد شده و زرد چوبه

  به یاد پدر و غبار تصویر آن غذای خوش طعم با رنگ زرد دهاتی اش !

  و فلفل های تازه

  فلفل های سبز رنگ تازه وترد و قطرات آب شبنم مانندشان

 

  او آنجا خوابیده

  غر می زند :  ساکــت

  زن آهسته غذا رادر بشقاب سفید رنگ می ریزد

  و در سکوتی خفه کننده ته مانده ی زیتون های داخل شیشه را در سینی می گذارد

  به اتاقش بر می گردد

  نور، چشمش را می زند

 

  نان را تکه می کند

  و با دقتی خاص لبه هایش را جدا می کند

  چقدر هسته ی زیتون بزرگ است.

  نیمی از زیتون هسته اش است ، تا به حال دقت کردی ؟

  زن دانه ی آخر زیتون ها را نمی خورد

  دانه آخر هیچ چیز را نمی خورد

  تر کیبات :  زیتون سبز، نمک ، سرکه ، آب .

  آب زیتون ها را ، سر می کشد.

  انگشت های باریک و کشیده اش چون نوک پرنده ای

  لبه های نازک وکرم مانند نان را به دهان می گذارند

  به ظرف سفیدرنگ زرد شده چشم می دوزد

  و با حالت شهوت انگیزی  ته ظرف را ،، می لیسد

 

  نیمه شب یک چهارشنبه ی زمستانی ست

  زن

  هر چه در معده دارد برمی گرداند

  و با قطره های آب سرد بر روی صورت اش

  به شبنم ها فکر می کند.

  شبنم های شفاف ،، بر روی فلفل های تازه و سبز...

 

  زن  ،  می بیند

  زن  ،  می نوشد

  زن  ،  می جود

  و آرواره هایش تکان ظریفی می خورد

  زن مچاله می شود و به خواب می رود.

  زن ،،

  کمرنگ می شود

  کمرنگ...

  کمرنگ...

  و لابه لای خواب های هذیانی ام ،

   محو می شود...