کتاب ها مرا می نویسند
کتاب ها مرا می نویسند.
کتاب ها مرا می نویسند و مردم با ترانه های سوزناک گوجه ای رنگ
عاشقانه هایم راورق می زنند
نفس می کشم ، نفس می کشیم
نفس نفس می زنیم و در هم می لولیم
توده ای از کرم و کثافت
بازدم بویناکتان را دَمم می کنم .
بازدم خاکستری ام را در حلقتان فرو می برید .
و در کارگاه و اتوبوس و مترو و اتاق وتخت خواب ...
طرحتان می زنم
تک تک تان را نقش می کنم
با دست هاتان که دست های من است
با چشم هاتان که چشم های من است
با عشق و لذت و درد و مرض و نیازهاتان
که منم
که منم و منم و منم
و تکرار میشوم و تکرار می شوم و تکرار
من در دانشگاه و شرکت و کافه و خیابان و بانک ومستراح و مسجد و روسپی خانه
من با لباس
من بی لباس
من کوچک
من بزرگ
من خندان
من گریان
من زیبا
من منفور
من منزجر
من سازگار
من نا سازگار
من ...
من،،،من نیستم
حتی تو هم نیستم
این ماییم
ماییم که تکرار می شویم و تکرار
از دهن به معده و روده و چاه و دستمال و خاک
و دوباره ها و دوباره ها
.
.
.
هر قدر که این دیوارها بلند باشد
و تنهایی ام غلیظ وغلیظ تر
انبوهی از شما درونم می دوید
می دوید و می ریزید و می خورید و می خوابید و حرف می زنید و تف می اندازید
مرا در کتاب ها می نویسید
در دفترهای خاطرات
مجله های زرد و واژه های خردلی و صفحه ی حوادث
در هم می لولیم
در هم می لولیم و هر چه احمق تر ،
نقاب تنهایی مان ثقیل تر می شود
من
جزیی از شما نیستم
شمایم
حتی زمانی که میان کوه ها
چون جغد شومی به سوسویتان چشم می دوزم
حتی زمانی که
کرخت و بی حال به کج فهمی تان پوزخند می زنم
منی وجود ندارد
تویی وجود ندارد
هر چه هست توده ی در هم تنیده ی ماست...
.
.
کتاب ها، مرا ، می نویسند