من در غلیظ ترین شب سال ، میان هاله ای از وهم  و دود به خواب رفتم

  و وقتی برخاستم ،،،

  تمام کفشهای صورتی رنگ به پایم کوچک شده بود،

  و نگاه حریص مردهای خیابان گرد اندامم را می جوید...

 

  کسی صدای مرا می شنود؟؟

  کسی هست به من بگوید آن دو مجسمه اسب سپید که تا کمر

   در خاک فرورفته بودند،

  چرا خاکستری شده اند؟

  چرا بستنی پارک بجای بستنی شاتوتی، لاستیک می فروشد؟

  چرا هیچ مغازه ای آب نبات نوشابه ای ندارد؟

  چرا من دیگر نباید در خیابان ها دوچرخه سواری کنم؟

  چرا اینجا همه چیز متعفن است؟

  چرا مردم گندیدند؟

  

 چرا دستهایم، دهانم، اشکم، عشقم....

                                      طعم دود می دهد؟

 

  من تک تک این خیابان ها و ساختمان های فرو رفته در دود را می شناسم.

  من،،

  برای تمام پلیس های این شهر دست تکان دادم

  در تمام پارکهای کوچکش تاب خوردم

  هزار بار در پس کوچه های خلوتش گم شدم

  و ته تمام کوچه های بن بستش آدم برفی ساختم...

 

  کسی اینجا هـــــــســـــت؟؟

  این منـــــــــــــــــــــــــــم

   منم  که زیر آسمان غبار آلود این شهر

   بیست سال به خواب رفتم تا فراموش کنم

  آن دخترک چهار ساله را

  که با کفشهای صورتی رنگ کوچکش

  بر جدول خیابان بزرگ راه می رفت

 

  این منم که دیگر جزیی از شما شده ام،،،

  با تمام عشق ها و نفرت های سرگردانم...